سوراخ گرد جیب
ساعت هاست که در اتاقی تاریک که فقط چند اشعه نور خورشید چ از پنجره ی نیم وجبی اتاق آن را روشن میکند ، کار می کند . کارش دوختن شلوار است . برای هر شلوار صد تا دویست تومن می گیرد برای همین ، هیچوقت پایش را از روی چرخ بر نمی دارد . شلوار ها را دسته به دسته در بقچه ای می پیچد و به گوشه اتاق می اندازد تا فردا قاسم – صاحب کارش - آن ها را توی چهارشنبه بازار بفروشد. امروز رکورد زده است ، چهار بقچه شلوار کنج دیوار است .
قاسم بقچه ها را پشت وانت می اندازد و تخته گاز به سمت میدان می رود . وقتی می رسد اول شلوار ها را مرتب پشت وانت می چیند و بعد تکه ای از مقوای گنده ای که روی زمین افتاده می کند و بزرگ می نویسد :
« شلوار ترک اصل ، سه هزار تومن»
***
در روزنامه گزارشی خواندم درباره مردی که از جمع کردن سکه های روی زمین به تجارت های کلان رسیده بود ، تیترش هم این بود : از سکه پنج تومنی تا چک پنج میلیارد تومانی .
قدیمی ها خوب می گفتند : قطره قطره جمع گردد ، وانگهی دریا شود . بعد از خوندن اون مطلب خیلی فکر کردم . به این که چرا من هیچوقت خم نمی شدم تا سکه های کثیف و زنگ زده خیابون ها رو بردرم . مگه من هم هر ورز تو راهم کلی سکه نمی دیدم . واقعا چرا من نباید اینجوری باشم ؟ از اون به بعد سعی کردم حتی مسائل کوچیک هم برایم ارزشمند باشه . هیچ چیزی رو دست کم نگیرم .
هفته بعد طبق عادت روزانه ، شروع کردم به خواندن روزنامه قبل صبحانه . از دستگیری چند مفسد اقتصادی خبیر داده بود . اسم یکیشون برام آشنا بود.
چند روز بعد روزنامه با تیتر بزرگ نوشت « پوزش » . عذر خواهی کرده بودند از مطلب چندین روز قبل درباره مردی که از پنج تومن به پنج میلیارد تومن رسیده بود
صندلي ، تخت ، زمين
بچه بودم ، وقتي رو صندلي مي شستم
پام يه خورده به زمين مي چسبيد
عاشق زمين بودم ، دوست داشتم بزرگ شم
تا پام كاملا به زمين بچسبه
...
بزرگ شدم
پام قشنگ مي خورد به زمين
صدام كلفت و گردنم كلفت تر شده بود
به آرزوم رسيده بودم ، من عاشق زمين و آدم هاش شده بودم
...
حالا ديگه نمي تونم رو صندلي بشينم
يا رو تخت بيمارستانم يا تختي كه تو خونه برام آمادده كردند
حالا ديگه نه صدام كلفته نه گردنم كلفت و نه از زمين و آدماش خوشم مياد
به خودم ميگم اين خاصيت زمينه
هر كي بيشتر بش بچسبه
بيشتر ازش بدش مياد
کارت سوخت
اه ، دوباره کارت سوختم رو جا گذاشتم . این دفعه چندمی که بنزین و می زنم و یادم می ره که کارت رو بردارم . حالا باید دوباره کلی راه رو برگردم برای کارت .
ماشین رو پارک کردم و رفتم پیش همون آقایی که دم پمپ وایساده بود . بش گفتم کارتمو جا گذاشتم بعد هم یه چهارصد تومن از جیبم در اوردم . تا چهارصد تومنی رو دید یه نگاه چپی انداخت و گفت :
- با این ماشینو چهارصد تومن ؟
گفتم بابا ماشین برای نمایشگاه است و اصلا قیافه ما به این ماشین نمی خوره ، تازه همین چهار صد تومن هم از سرتم زیاده . روش رو کرد طرف پمپ و با حالت طلبکارانه گفت پس برو دنبال کارتت بدو !
من داغ کردم . همونجا کشیدم پشت پمپ تا کسی نبینه . بعد یه دونه خوابوندم پشت گوشش و دست کردم تو جیبش . کارت خودم که هیچ ، چهار تا کارت دیگه هم تو دستم بود . نشستم پشت ماشین و اندازه چهار تا ماشین گاز دادم .
تغییر اول در بخش نظراته که شما دوباره بتونید در این وبلاگ نظر بدهید . تغییر بعدی هم در فونت نوشته هاست که آن هم به خاطر درخواست دوستان است . تغییر سوم هم نوشته زیر است که به وبلاگ اضافه شد.
در مدرسه موضوعی داده بودند با این عنوان "اخراجی ها ۱.۵" و قرار بود داستان هایی بنویسیم با موضوع دانش آموزی که کاریکرده و قرار است اخراج شود . داستانی که من نوشتم مثل همیشه با موضوع داده شده فرق می کرد ولی باز هم اخراج شدنه توش بود اما این بار اخراج معلم ها .
آبگوشت انگلیسی
این که این داستان به انگلیسی گرایی ایرانی ها بپردازد در عین بی ربطی ، ربط های فراوانی هم دارد . اولین بار زمانی بود که تیتر یکی از مجلات را دیدم : کار ، کار انگلیسی هاست ؟ بعد هم مطلبی بود برای همان تیتر که به روابط ایران و انگلیس از زمان قاجار تا کنون پرداخته بود. آن جا متوجه شدم که خواندن تاریخ ایران معاصر ، با خواندن متن بالا هیچ توفیری ندارد چون که در تمام وقایع تاریخ معاصر انگلیسی ها نقشی داشته اند و از همین جا بود که نفرت ما از انگلیسی ها درست شد . و بهانه ی خوبی شد برای کسانی که تمام اتفاقات و مشکلات را تقصیر انگلیسی ها بیاندازند . در حالی که هم آبگوشت ایرانی است و هم مواد سازنده اش !
- همین کاراشون باعث شده ما الان آبگوشت بی گوجه بخوریم دیگه !
- تازه نون ها هم همه تافتون و لواش شده دیگه سنگک پیدا نمی شه ...
- اصلا یکی نیست بگه آبگوشت بی سنگک و گوجه میشه آخه ؟
معلم ها همیشه سر یک وقت به ناهار خوری می آمدند و سر یک میز می نشستند و سر یک وقت می رفتند . همیشه هم سعی داشتند جایی بنشینند دور از بچه ها ، چون اعتقاد داشتند حرف هایشان ممکن است برای بچه ها ضرر داشته باشد . مثل همین حرفهای امروز شان درباره سیاست و آبگوشت . آبگوشتی که یک شش – هفت ماهی می شد که دیگر در آن گوجه و کنارش هم نان سنگک پیدا نمی شد .
نمی دانم چرا ، اما هر غذایی خاصیت خودش را به " خورندگانش" هم منتقل می کند . مثلا روزهایی که چلوکباب داریم همه خیلی مودب و موقر می آیند غذای شان را می خورند و می روند یا زمان هایی که قیمه داریم ناهار خوری درست مثل هیئت های محرم می شود ، پر سرو صدا و البته داغ ! اما امان از روزهایی که آبگوشت در ناهار خوری طبخ شود ، شلوغ مثل خیابان های تهران و بچه ها هم ماشین ها و چه قدر تصادف !
به خاطر یکی از همین تصادف ها بود که ظرف آبگوشت یکی از بچه ها خالی شد روی کت آقای ساعتچی ، ریختن آبگوشت همانا و ناپدید شدن آن دانش آموز هم همانا . هیچ کس در شرایط عادی هم جرات پاسخگویی به آقای ساعتچی را نداشت چه رسد به زمانی که کت 100% ایرانی اش آبگوشتی شده باشد ! کتی که به قول خودش از چمن گوسفندی که پشم اش شده نخ آن کت تا رنگ دکمه هایش همه ایرانی ایرانی بوده اند . البته این ایرانی گرایی فقط در لباس پوشیدن او نمود پیدا نکرده بود بلکه در تمام زندگی او . در جملاتش هرگز از کلمات انگلیسی استفاده نمی کرد . هر وقت تلویزیون فوتبال های انگلیس را پخش می کرد تلویزیون را برای خانواده قطع می کرد . با کامپیوتر اصلا میانه خوبی نداشت . به چیپس و پفک و پیتزا و همبرگر و خیلی خوراکی های دیگر را به خاطر ریشه اروپایی یا انگلیسی داشتن لب نمی زد و در مسئله های ریاضی که او معلم اش بود به جای X وY از الف و ب استفاده می کرد . البته به عقیده او تقصیر انگلیسی هاست که دانش آموزان ما XوY را به الف و ب ترجیح می دهند . او عقیده داشت ایرانی گرایی یعنی ضد انگلیسی گرایی .
شاید به همین دلیل بود که وقتی سرش را برگرداند تا کسی که آبگوشت را ریخته پیدا کند هیچکس را پیدا نکرد به اولین افرادی که شک کرد انگلیسی ها بودند :
« کار ، کار انگلیسی هاست !»
باب دوم
آقای بابایی معاون مدرسه سریع رفت یک آب قند برای ساعتچی درست کرد اما او آب قند را نخورد چرا که لیوانش ژاپنی بود ، پس بابایی به هر زور و بلایی بود رفت و یک لیوان ایرانی پیدا کرد تا هر چه زودتر آب قند را برساند و جلوی سکته احتمالی او را بگیرد . چون یکبار همین چند ماه پیش وقتی « سیصد » را دیده بود دچار این بلا شده بود .
- از اول هم می دونستم کار خودشونه . خود نامرد شون ، اون جاسوس های خائن ، ستون پنجم های خائن ، معلم های خائن ، خائن های خائن ! صبح که من داشتم می اومدم یه طوری چپ چپ نگاه کرد که انگار زبونم لال مثل خود غربی شون ، لخت اومدم تو مدرسه ! همون موقع دستم اومد که امروز یه عملیات تروریستی سراغ من رو خواهد گرفت . یک جوری همه صندلی ها رو پر کرده بودند که من درست بشینم روی صندلی ای که از اونجا بچه ها با ظرف آبگوشت طوری برخورد کنند تا ظرف قشنگ با زاویه ی 76 درجه واژگون بشه روی کت من تا تمام جزئیات آبگوشت خالی بشه روی کت من ! کت من ، کت ایرانیه من ...
طبق همان تئوری آقای ساعتچی ( که ایرانی گرایی یعنی ضد انگلیس گرایی) دشمنی او با معلم های انگلیسی بر هیچکس پوشیده نبود . یعنی خود او علاقه داشت که پوشیده نماند . همیشه و همه جا ، از هر فرصتی استفاده می کرد تا " انزجار" اش از انگلیسی ها را اعلام کند . او آن ها را عوامل مستقیم انگلیسی برای ترویج اندیشه غربی در تفکر بچه های شرقی می دانست . همه آن ها را هم مزدوران انگلیسی می دانست هم آن ها را هم معلم های کامپیوتر که البته آن ها با فارسی کردن ویندوز ها توانستند کمی از دست ساعتچی راحت باشند . دلیل و بانی تمام اتفاقات و مشکلات مدرسه را هم آن ها می دانست . برگه های امتحانی یکی از معلم ها گم شده بود یک عالمه دلیل و مدرک جمع کرد تا ثابت کند ان ها برگه های امتحانی را دزدیده اند تا جلوی پیشرفت دانش آموزان ایرانی را بگیرند . آخر هم که همه باورشان شده بود کار واقعا کار انگلیسی هاست برگه های امتحانی در کیف خود او پیدا شد. کلا کم نبودند از این اتفاقات ، این آبگوشت هم کی دیگر .
- صبر کن ، یه آشی براشون بپزم دو وجب روغن روش باشه . فکر کردن مدرسه هر کی هر کیه ، هر کار دلشون می خواد می تونند بکنند . من پدر این ها رو در می آرم . آبگوشت می ریزند رو کت من ! هم پدر خودشون رو در می آرم هم عواملشون ...
ساعتچی کاسه آبگوشت و کت را برداشت و رفت به سمت دفتر آقای مدیر ، با " آلات جرم " !
باب سوم
همینطور که از پله ها بالا می رفت داشت در مغزش دنبال کلمات قلنبه سلنبه با اوزان پیچیده عربی می گشت تا بتواند عمق فاجعه را بهتر نشان دهد ، استعمار ، استثمار ، استنساخ ، استفراغ !
از اتاق مدیریت صدای چند نفر می آمد ، جلسه هیئت مدیره بود . اول می خواست صبر کند بعد از این که جلسه تمام شد به دفتر برود اما پیش خودش فکر کرد اتفاقا اگر مخاطبین اش بیشتر باشند خیلی هم بهتر خواهد بود . پس بدون تعلل در رو باز کرد و با حالت عصبانیت وارد اتاق شد .
آقای مدیر و دیگر افراد داخل اتاق خیلی جلوی خودشان را گرفتند تا آقای ساعتچی نفهمد دارند به کت و کاسه دست او می خندند ، و گرنه انگ انگلیسی بودن به ان ها هم می چسبید . ساعتچی بدون توجه به این مسائل ، عینکش را برداشت و شروع به صحبت کرد :
- آقای مدیر ! بنگرید ، بنگرید چگونه غرب بی فرهنگ ، با فرهنگ والا مقام ایرانی بازی می کند ! چگونه ما را تحقیر می کنند ! چگونه به ما بی حرمتی می کنند ! این نمونه ای از استعمار و استثمار هزاره سوم نیست ! دیگر عصر جنگ و توپ و تفنگ به پایان رسیده است ! دیگر آن زمان که نفت ما را ، خاک ما را به خون می کشیدند به پایان رسیده است . اکنون ...
یک لحظه یادش رفت ، آخر او تمام این ها را از یک برنامه ای در شبکه چهار حفظ کرده بود که درباره
« 300» صحبت می کرد و سر همین جاها بود که برق خانه شان رفته بود . برای این که ضایع نشود خودش را به سرفه زد و البته فراموش نکرد که :
- این سوگا ی ژاپن است ، لطفاً از آن ایرانی ها بدهید !
آقای مدیر تا آقای ساعتچی دوباره صحبت اش را شروع نکرده ، با همان لبخند همیشگی پرسید :
- باز چی شده ؟
ساعتچی با چشم ها گرد شده داد زد :
- باز چی شده ، قربان ! یعنی شما باز هم می خواهید بگویید "باز چی شده؟" . تا کی می خواهید باز ، باز کنید . آن ها این گونه به ما ایرانی ها بی حرمتی کرده اند شما باز می گویید باز ؟ این دفعه چندمی است که من می آیم پیش شما و شما باز هم می گویید باز چه شده ! تا کی باز ، باز ؟
آقای مدیر انگار که هیچ چیز نفهمیده خودش را به آن راه زد و گفت :
اگر مشکل کتتان است ، من یک رفیق دارم تو کار خشکشوئیه ، کت سیاه رو می گیره سفید پست میده !
بعد هم زد زیر خنده . بقیه هم پشت سر او خندیدند .
ساعتچی لج اش گرفت . دیگر داشت مطمئن می شد که مدیر از دار و دسته ی همان خائن هاست اما مدرک و دلیل کافی باری اثبات نداشت . فعلا آن ها مهم بودند که مدرک کافی و سند وافی داشتند ، معلم های انگلیسی ! از مدیر که نا امید شده بود پس باید دنبال راه حل دیگری می گشت : تظاهرات !
باب چهارم
خیلی راحت بود ، اول رفت سراغ بچه ها درس نخون های شر و شور که هم خوب بتوانند شعار بدهند و تظاهرات کنند هم بشود با وعده نمره بیست و این حرف ها سرگرم شان کرد . بعد هم به یکی از بچه ها که تو کار خوشنویسی بود گفت دو سه تا پارچه بنویسه برای تظاهرات فردا . به چند تا از بچه ها هم یاد داد چه جوری با این عروسک های گنده آدمک های معلم های انگلیسی را درست کنند . رفت چند تا پرچم کوچک ایران و یک پرچم بزرگ انگلیس خرید به علاوه کبریت و نفت . یکی از بچه ها هم ایده داد کتاب های تاریخ را بردارند و در آن صفحاتی که راجع به خیانت های انگلیس هست را بکنند . قرار را هم گذاشت فردا صبح آنروز ، ساعت هشت صبح جلوی ساختمان مدرسه.
بالاخره لحظه شماری های آقای ساعتچی تموم شد و زمانی که به شدت منتظر ش بود فرا رسید .او کم کم داشت به آرزویش می رسید . اخراج کردن آن خائنان !
همه چیز روی روال بود . همه سر جاشون بودند و شعار می دادند . با صدای بلند :
- مرگ بر انگلیس ، مرگ بر انگلیس ، مرگ بر منافق ، مرگ بر منافق
هر جا هم که شعار کم می آوردند مشکلی نبود درباره چیز های دیگر شعار می دادند خیلی هم مهم نبود که به داستان آن معلم های انگلیسی ربطی داشته باشد . شعار شعاره دیگه !
همه راضی بودند . آقای ساعتچی که از خوشحالی تو پوست خودش نمی گنجید بچه ها هم بدون هیچ گونه درس خواندنی فقط با دو تا شعار می توانستند به راحتی بیست بگیرند . کم کم بچه های دیگر هم اضافه شدند . از دبستان و دبیرستان هم آمدند خیلی شلوغ شده بود . یکی از معلم های انگلیسی که داشت صحنه را میدید از آن یکی پرسید :
Why? –
آن یکی جوابی نداد اما تظاهرات کنندگان فریاد زدند :
- وای وای نکن منافق ، وای وای نکن منافق ...
تظاهرات کنند گان که جمعیت آن ها الان دیگر چندین برابر جمعیت اولی شده بود نفهمیدند که منظور معلم از Why? ، چرا ؟ بوده. آن ها یک چیز دیگر هم نفهمیدند ، واقعا چرا تظاهرات می کنند . برای چی الان دارند بر ضد انگلیس شعار می دهند ؟ به غیر از همان جمعیت اولی بقیه نمی دانستند، احتمالا آن ها شعار دادن خیلی دوست دارند .
باب پنجم
فردای آن روز آقای ساعتچی وقتی داشت به مدرسه می آمد سرش را بالا گرفته بود و به هر کس که در خیابان می دید سلام می کرد . لبخند هم از صورتش محو نمی شد . او به خودش افتخار می کرد که توانسته جاسوسان انگلیسی را از مدرسه اخراج کند و ذهن بچه ها را از غربی شدن نجات دهد . او الان یک ایرانی کامل بود .
آقای مدیر هم مجبور شد معلم های انگلیسی را اخراج کند . آن ها واقعا خودشان هم نمی دانستند برای چی اخراج می شوند :
- واقعا نمی دونم ما برای چی اخراج شدیم ، یه کاسه ای زیر نیم کاسه اس !
- آره ، این همه علم شنگه و تظاهرات و شعار ، مطمئن باش کار ، کار انگلیسی هاست .
آن ها هم مقصر اخراج شان را انگلیسی ها می دانستند . آنروز که آن ها اخراج شدند ، مدرسه چلو کباب داشت . جلو کباب هم مثل آبگوشت یک غذای سنتی ایرانی بود . از آن غذاهایی که آقای ساعتچی خیلی دوست می داشت .
این است امارات متحده « عربی » !
از بالا مثل مربع ها و مستطیل های سیاهی می ماند کشیده شده بر سطح یک کاغذ کرم رنگ بزرگ .و همینطور که نزدیک تر می شوی مستطیل ها بزرگ تر و بیشتر می شوند . یه عالمه جعبه چوب کبریت کنار هم ! قشنگ مثل ماکت هایی می مانند که در پاساژ ها به اروپایی ها نشان می دهند تا پیشرفت شان را به رخ آن ها هم بکشند . یعنی دقیق دقیق از روی همان ماکت ها ساخته اند ، حتی شاید این برج ها را هم با مصالح مقوائی بلند کرده اند ، چقدر زیاد ! یک نگاه به ساعتم می اندازم . هواپیما طبق معمول با تاخیر به مقصد رسید. اشکال ندارد ، مثل این که شوق دیدن آن ماکت ها از نزدیک سختی ها را آسان می کند مثل همین هواپیما ، گرمای هوا ، آفتاب و ... اما یک مساله است که راحتم نمی گذارد . آن هم تحمل کردن عرب ها و آن دشاشه هایشان در این سه – چهار روز است ، به خصوص در این سفر که مطمئنا همه اش می خواهند پز همان ماکت هایشان را بدهند . ماکت هایی که از کارهای ساختن آن فقط پول خرید مقوایش با آن ها بوده ! پولی که آن هم از نفتی آمده ، که کار استخراج آن هم دست آن ها نبوده ، یکی نیست بگه پس چی دست آن ها بوده !؟
این است دوبی ، در امارات متحده عربی . از فرودگاه که بیرون آمدیم ، نزدیک های ظهر بود و هوا هم خیلی گرم . تاکسی هم که گیر نمی آمد . یعنی بود ها ولی تمام تاکسی ها به رنگ چشم آدم نگاه می کردند و بعد می ایستادند . بالاخره یک تاکسی گیر آوردم و به سمت هتل راه افتادم . راننده یکی از همین هندی ها بود ، تنها حسن شان این است که انگلیسی بلد اند – البته با چه لهجه بی ریختی! – و می توانی چند کلمه ای با هاشان اختلاط کنی . البته انگلیسی را فقط در مواقع لزوم استفاده نمی کنند ، همیشه مشغول صحبت کردن به این زبان اند . با مدیر و دوستان و ... حتی رادیو شان هم که پایگاه اش در دوبی است و آهنگ های هندی پخش می کند نصفه و نیمه به انگلیسی صحبت می کند ،عجب ترکیبی شد دوبی – هند – انگلیس ! کولر را به بالاترین حد ممکن به سمت خودم می چر خانم . . از خیابان ها رد می شویم و با دیدن آن ماکت ها از نزدیک ، کم کم دارد باورم می شود که جنس اینها آهن و سیمان است و نه از مقوا ! راننده بادی در غبغب می اندازد و می گوید یک چهارم جرثقیل های دنیا در دوبی است . همچین می گوید که انگار مال ناف دوبی است و با زحمت های پدر و مادر او دوبی به اینجا رسیده ! ولی راست هم می گوید ، تا چشم کار می کند جرثقیل است و ساختمان های چند صد متری ! یاد شعر شل سیلور استاین می افتم در توصیف نیویورک آنروز که امروز من در مورد دوبی آنرا به کار می برم " اینجا هر روز به جای گل از خاک ، سیمان جوونه میزنه !" اما با یک نگاه به پنجره سمت چپ حرفم را پس می گیرم . همچین گل کاری کرده بودند در بیابان که هلند ش هم که مرکز گل است نمی تواند ! نمی دانم چه جوری توی این شن و ماسه و بیابون این چنین گل کاری می کنند.
بالاخره بعد از یک مدت طولانی به مقصد می رسیم – اینجا هم ترافیک سنگینی دارد ، اصلا این ترافیک از ایدز هم بد تر شده مثل این که ، هیچ جای دنیا نتوانسته اند کنترلش کنند ، حالا شما از تهران چه انتظاری دارید؟- داستانی داشتیم سر این گرفتن کلید اتاق . من نمی دونم چرا این چینی ها فکر می کنند لهجشون خیلی خوشگله ؟
تا به اتاق رسیدم ساک هایم را همانجا دم در گذاشتم و مستقیم رفتم به نزدیک ترین دستشویی . همینطور که در دستشویی نشسته بودم تو فکر همین تکراری ها بودم ، که چی شد که دوبی اینجوری شد ؟ واقعا چه جوری این «کویر بیست سال پیش » به اینجا رسید و همین حرف ها . خوب که کارم تمام شد دستم را بردم تا شلنگ را بردارم ، دستم خورد به دیوار ، شلنگ را پیدا نکردم . اصلا شلنگی در کار نبود که من بخوام پیداش کنم . به کمک آفتابه اختراعی ( قربونه این فرهنگ ایرانی برم که همه جا به درد آدم می خوره !) خودم را شستم و به هر زحمتی بود پا شدم . پشت سیفون نوشته بود :
«American Standard »
از دانه تا درخت
روزی چند مرد گرسنه دنبال چیزی برای خوردن بودند
گشتند و گشتند تا چند تا گردالی سیاه ، توجه آن ها را جلب کرد
نه کیشمیش بودند نه پشکل .
آن ها را روی آتیش گرم کردند ، سوختند
چشیدند ، خیلی بد مزه بود
دست آخر آن ها را شکستند ، تو خالی از آب در اومد .
گردالی ها خوردنی بنودند و آن ها دنبال چیز خوردنی می گشتند
پس گردالی ها را روی زمین انداختند و رفتند
...
بعد از مدتی جای آن گردالی ها ، نهالی نازک و شکننده از زمین جدا شده بود
و نهال جدا تر و کلفت تر شد تا
برگ هایی سبز و میوه هایی قرمز روی سر آن بلند شدند
میوه هایی که در آن ها دانه هایی بود که آن ها هم بعد ها درختانی با میوه های فراوان می شدند
... (شاید ادامه داشته باشد!)
ما برای چی باید درس بخونیم ؟
دبستان که بودم از معلمم پرسیدم :
ما برای چی باید درس بخونیم ؟
جواب داد : خب پسرم باید درس بخونی تا مامان بابا تو رو دوست داشته باشند! !
اومدم راهنمایی و دوباره پرسیدم : ما برای چی باید درس بخونیم ؟
جواب داد : اسمش روشه « مدرسه» یعنی محل درس خوندن ! درس نخونی میخوای چی کار کنی ؟
اومدم دبیرستان و از دبیر مون پرسیدم : ما برای چی باید درس بخونیم ؟
جواب داد : این سوسول بازی ها چیه ! تو پس فردا کنکور داری تازه یادت افتاده چرا باید درس خوند ؟
کلی درس خوندم تا اومدم به یه دانشگاه خوب . از استادم پرسیدم : ما برای چی باید درس بخونیم ؟
جواب داد : میدونی کلا تحصیلات خیلی خوبه ، یعنی تو اگه بتونی یه فوق لیسانسی ، دکترایی ، چیزی بگیری ،پس فردا تو جامعه همه بت می کن دکتر و بت احترام میذارند و ...!
* * *
با هزار زحمت و رحمت ، لیسانس و فوق لیسانس و دکترا رو پشت سر گذاشتم . شدم استاد دانشگاه یکی از دانشجو ها اومد ازم پرسید :
ببخشید استاد ما برای چی باید این همه درس بخونیم؟
« زمان در دست شماست! »
« زمان در دست شماست! » پیام خوبی بود و تبلیغ خوبتری بود برای ساعتی که عکسش را انداخته بودند . از آن تبلیغ هایی که مردم را جذب خود می کند ، به خصوص برای افرادی مثل من که هنوز " چرا دیر کردی؟" های ناظم دبستانم تو گوشم پیچ می خورد . البته ناظم و معلم هم نتوانستند من را درست کنند .همین الان دارم دنبال بهانه جدیدی (که قبلا استفاده نشده باشد!) می گردم برای توجیه تاخیر کاری ام.سریع آدرس نمایندگی ساعت را تو ذهنم یاداشت کردم و راهی کار شدم . شاید این « ساعت مچی ها» بتوانند مرا
On time کنند!
12 عدد و 3 عقربه . یکی تند و بلند ،مثل روز ، آن یکی کند و کوتاه مثل زندگی ، آن وسطی هم احتمالا ما آدم هاییم که هر چه قدر هم می دویم باز هم از زندگی عقب می مانیم ! تازه عدد روز و ماه هم گذاشته اند تا یک وقت خدای ناکرده تولد اهل و عیال یادمون نره باعث دردسر بشود !ساعت را از مغازه بیرون نیامده ، به دستم بستم تا هر چه زود تر زمان رو به فرمان خودم بیاورم .
روز های اول خوب بود . هر جا می خواستم بروم با ساعت تطبیق می دادم و تا آخر روز یا شاید هفته برنامه ی خودم رو با ساعت و دقیقه ی دقیق داشتم .راس ساعت 8 ، سر کار . ساعت 12 ، ناهار و نماز . ساعت 5 خانه و از آن ساعت به بعد هم برنامه دست خودم و البته خانواده. برنامه ی منظم و دقیق برای یک انسان دقیق و منظم ، خیلی عالی بود . به موقع آمدن و رفتن هایم همه را متعجب کرده بود ، اون ها نمی دانستند که زمان الان روی دست من است ! اما فرمان من بر زمان خیلی طولانی نبود ...
بعد از چند وقت خسته شدم ! وقت هایی که قبلا برایم زود می گذشتند ، دیگر خسته کننده و طولانی شده بودند و چه قدر دیر ، زود میشد . هر وقت به خاطر این ترافیک کوفتی از برنامه ام عقب می افتادم ، عذاب وجدان می گرفتم ! آخر برنامه ام تا آخر شب به هم می خورد و چه قدر سخت بود نظم در این بزم !دیگر دل و دماغ قبلی رو برای کار نداشتم ! همش چشمم به عقربه ها بود که چه موقع از هشت به پنج می رسند . یک دقیقه دنبال کردن دقیقه شمار مثل شصت دقیقه قدیم می گذشت . دائم با خودم کلنجار می رفتم که ای کاش می شد عقربه ها را با دست خودم به جلو می کشیدم !تاریخ ماه و روز را هم که نگو ، مثل پتکی بودند که هر دفه از طرف آن ها که پیششان چک داشتم به سرم می . خلاصه بگم که زمان با من ، من با زمان میونمون با هم جور نبود !
زمان در دستم بود اما زمان در دستم نبود ! عقربه ها هر لحظه به من فرمان فلان کار را می دادند . هر وقت می خواستم کاری را خارج برنامه انجام بدهم ، ساعت چپ چپ نگاهم می کرد و من را از سرپیچی فرمان ، پشیمان می کرد . دیگر من صاحب زمان نبودم بلکه زمان صاحب من بود . قلاده ام به جای گردنم روی مچم بسته شده بود و من رو به این ور آن ور می برد .
ساعت را کندم و انداختم زیر پام . تا جایی هم که می توانستم روش پریدم ،خرد و خاک شیر شد . بعد هم با سرعت فراوان دوییدم و از کنارش دور شدم . حالا دیگر آسمان آبی آبی بود . زمان در دستم نبود اما زمان در دستم بود . ساعتم را به وقت دلم تنظیم کردم و به زندگی پرداختم . حالا سرعت من از آن عقربه ها هم بیشتر شده بود !
اصل را هيچكس نمي داند
اوريجينال ها ، به خود شك دارند
همه بوي تزوير مي دهند و ريا
واقعيت شده كيميا
خالي بستن مثل نقل و نبات
راستي ، كم گيرت مياد
مشك نه آن است كه عطار بگويد
نه آن كه خود ببويد !
كلاغ ها رنگ مي شوند
تا مثل قناري بخوانند !
ميوه ها همه بزرگ و خوشرنگ
اما تلخ و سخت مثل سنگ
آدم ها همه خوش تيپ و خوشپوش اند
اما در درون چه بي روح اند
« شناختن » شده سخت ترين كار
به هيچ كس نميشه اعتماد كرد ، انگار
تفاوت درون وبرون از زمين تا آسمون
مثل انسان ، الف تا نون
ریش
تا همین چند روز پیش
تا زیر گردن ریش داشتم
پر از موهای ژولیده پولیده
نامرتب بود ، خیلی نا مرتب
اما دیروز تو سلمونی
پیرایش گر تمام ریشامو زد
صورتم سفید سفید شد
تو خونه و بازار و خیابون
هیچکس منو نمی شناخت
حالا فقط خدا میدونه
کی اون قدر ریش در میارم ، دوباره ؟
سفر من
من برای سفر هواپیما نمی خواهم
ماشین و کشتی نمی خواهم
حتی کفش هم نمی خواهم !
الاغ و اسب رو هم که اصلا حرفشو نزن
من همین جا نشسته سفر می کنم
بدون کوچکترین تکون خوردنی
بدون پریدن ، راه رفتن یا دویدن
می روم
هر جا که بخواهم در عرض یک ثانیه ، با سرعت نور !
* * *
من فکر می کنم
فکر ، فکر ، فکر
و می روم به هر جا که بخواهم
حیف که نمی تونم عکس هاش رو به تو نشون بدم
به جاش به تو میگم برو
خودت با فکر خودت
شاید فکر تو با فکر من فرق بکنه !
خ مثل زمستون !
خشک ، خشک مثل کوزه های سفالی که خواهد شکست ، خشک مثل آسفالت خیابان، خشک مثل دست های کارگر ها ساختمان ، خشک مثل دهان من که به خاطر دماغ کیپم خشک شده و خشک مثل روز های سرد بی برف ! مثل آدم های خشک که با یک من عسل هم نمیشه خوردشون . مثل تخته سیاه و بوی گچ ، آه از اون زمونی که گچ خشک رو روی تخته خشک کجکی بکشی تا صدا بده ...
زمستون خشک زندگی رو سخت می کنه . هوا آنقدر سرد می شود که مجبور می شوی لباس های خشک و زمختی به نام پلیور بپوشی ، وقتی آن ها را می پوشی گرمت می شود و بعد درشون میاری تا سردت میشه و دوباره پلیور رو می پوشی دوباره گرمت میشه بعد سرد ... تا جایی که پلیور رو پرت می کنی دور !
هوا آنقدر سرد می شود که دماغت خشک کیپ و بسته میشود و مجبور میشی با دهن نفس بکشی ، و آنوقت است که دهانت خشک میشود و نفس کشیدن سخت ترین کار برای تو ! دیگه نمیتونی دستات رو به هم بمالی ، چون که دستهای بی دستکش ت اینقدر به خاطر سرما سخت و زخمی شده اند که دست کشیدن پشت دستات مثل دست کشیدن روی سطح سمباده می مونه !
قیافه و درون همه آدم ها هم خشک می شوند . خندیدن مشکل ، و اشک ریختن آسان. فیلم ها همه سیاه و سفید می شوند و لباس ها همه تیره ! همه چیز بوی سرب می دهد . بوی دود . در زمستون از دهان انسان ها هم دود بیرون می آید .
زمستون مثل خ میمونه ، سرد و سخت . یه بار بگو خ خ خ خ خ خ خ خ خ خ خ ، می بینی چه قدر سخته ! خ مثل خشک ، مثل خاکستری ، مثل زمستون !
آسمون تیره میشه ، سیاه میشه اما ابرها نمی بارند . در زمستون خشک همه چیز و همه کس خاکستری رنگ اند ! همه خواب آلود و بد اخلاق . زمستون رو میشه با آهنگ های فرهاد شنید . خاکستری و سرد و برف ! خاکستری و سرد ! خاکستری ...
داستان مرگ نمک خوران بی غش و قیل
مجلس ختم هاشم خان ابیجکی یکی از کارخانه داران با سابقه است. از قراری هاشم خان علاقه ی خاصی به غذاهای شور داشته و یکی از دلایل فوت ایشان هم همین نمک ریزه میزه بوده است . حالا در پایان مراسم ختم ایشون ، دوستان و شرکا در رستورانی مشغول صرف چلوکباب برای آمرزیده شدن آن مرحوم هستند :
- خدا بیامرزدش مرد خوبی بود .
- آره اگه به منم طلب نداشت ، می گفتم مرد خوبی بود ! حالا خدا میدونه بریم از کی طلبامونو بگیریم !؟
- این یکی پسرش که مرده ، اون دو تای دیگشون هم آمریکا و کانادان .
- یعنی یه سر هم برای باباشون نیمدن ایران ؟
- اصلا معلوم نیست خبردار شده باشند یا نه !
- بیا این هم عاقبت پول مردم خوردن .
- حالا پشت سر مرده خوبی نداره ، بشینین چلو کبابتون رو بخورید !
- اه ، این قدر هم خسیس بود که هر چه قدر خودش نمک خورد ، توی چلوکباب ختمش یه خوردن نمک هم نداره غذاش ، اون نمک رو بده من ببینم !
- راستی کسی خبر نداره واس ی این بنده خدا رفت اون دنیا ؟
- اصغر آقا می گفت مثل این که فشار خونش رفته بوده بالا .
- ا ، به خاطر خوردن غذاهای شورش بود جون تو !
حق تو را خوردند ، پاییز عزیز
آمدن برف را به شما دوستداران پاییز تسلیت می گویم !
آه ، چه ناجوانمردانه برف های سنگدل با بارش طوفانی خود آرامش تو را به هم زدند . باد ها چه غمناک نسیم های تو را شکست دادند و با زور بازوی آمپولی نسیم های تو را که هرگز دوپینگی نبودند شکست دادند . و خدا می داند ک چه مقدار هواداران تو از این شکست سر خورده شدند . کافه های خالی شد ، قلم ها افتاد ، کاغذ ها خیس شد و فکر ها سرد شد .
چشم ها سفید شدند ، لباس ها تیره . و اثری از نارنجی ، زرد ، سبز و قرمز روح انگیز تو نیست پاییز عزیز .
برف ها ، گوله های برف ( که هر چی بهشون بگم کمه !) لباس درختان تو را در آورده اند و آن ها را عریان کرده اند و خدا می داند که آن ها در این فصل سرد چگونه دوام خواهند آورد ، و هیچ سازمان و NGO ای نیست که از این درختان بی سرپرست حکایت کند .
پاییز می دانم که تقویم و موسسه ژئو فیزیک دانشگاه تهران هم جز نامردان هستند . آن ها که سه ماه را به تو دادند اما زمستان با پارتی بازی و تابستان هم با روابط ، حق تو را خورده اند و تو چهقدر نجیب و سر به زیری که هیچ نمی گویی .
من فقط می گویم هوا بس ناجوانمردانه سد است و پاییز چه نجیبانه کوله بارش را بست . پاییز عزیز خداحافظ . سال بعد که آمدی ....
« و خداوند درخت ها را آفرید ... »
1) خدا انسان ها را آفرید و بعد هم درخت ها را آفرید .
2) انسان ها فهمیدند که می توانند با درخت ها چیز های زیادی درست کنند . یکی از این چیز ها کاغذ بود .
3) مردم هم با این کاغذ ها کارهای مختلفی کردند . یکی با کاغذ نقاشی می کشید . یه آدمه دیگه با کاغذ ها کتاب می نوشت .چند نفره دیگه هم با کاغذ پول درست کردند .
4) پول کاغذی بود مستطیل شکل مثل تمام کاغذ های مستطیل شکل دیگر ( حتی جنسش از بعضی اون کاغذ ها هم بد تر بود) تنها چیزی که پول داشت و دیگر کاغذ ها نداشتند ، یه عدد بود و یه عکس
5) این عدد و عکس این کاغذ مستطیل شکل رو اینقدر مهم کرد که کم کم به مهمترین چیز برای مردم تبدیل شد . پول آدم می کشت ، آدم می فروخت و ...
6) از درست شدن پول چندین سال می گذره ، اما تو این سال ها پول کم اهمیت تر که نشده هیچ ، مهمتر هم شده . هر چه قدر از زمان آفریده شدن درخت می گذره مردم هم کارهای جدیدی با پول یاد می گیرن و به خاطر این کاغذ ده سانتی پاره پوره حاضر اند سرشون رو هم بدن .
یه بویی نمیاد ؟
روزي مش حسن با الاغش راه افتاد و اومد به شهر.(من نمي دونم ما چرا هر چي اسم مش حسن و مش اصغره مي ذاريم روي روستايي ها !) شهر خيلي شلوغ بود و همش در آن حيوان هايي كه چهار چرخ و دو چرخ بودند وسط خيابان ها راه مي رفتند .در شهر ساختمان هايي بود كه مش حسن نمي توانست آن ها را ببيند، چون اگر گردنش را براي ديدن آن ها كج مي كرد كلاهش مي آفتاد و به قول شاعر اينجا هر روز به جاي گل از خاك سيمان جوونه ميزنه.
مش اصغر همينطور كه در ژياده رو با الاغش راه مي رفت به جز بوي فاضلاب و ساندويچي ها كه پنچ قدم پنج قدم قد علم كرده بودند؛ بوي ديگري هم احساس مي كرد .بويي كه تا حالا هيچ جا نشنفته بود . پس شروع كرد و از مردم شهر سوال كرد تا بفهمد اين چه بوييه كه داره مياد
- ببخشيد خانوم ، شما يه بويي احساس نمي كنيد ؟
- چرا بوي ادكلن جديدمه ، بوش خوبه نه ؟ از همين مغازه بغلي خريدم ...
نه ، بوي اين چيزي كه اين خانومه مي گفت نبود. اين بويي كه مي اومد خيلي بد بود ، خيلي بد :
- آقا شما نمي دونيد اين چه بوييه كه داره مياد ؟
- كدوم بو بويي نمياد ، در ضمن من دماغم كيپه ولي اگر فكر مي كنيد بو از منه باور كنيد كه من همين امروز جورابم رو شستم !
نه بابا بوي جوراب نبود . اگر بوي جوراب بود كه جوراب خود مش حسن از همه بيشتر بو ميداد . مش حسن از آقايي كه بغل دكه روزنامه فروشس ايستاده بود و داشت تيتر روزنامه ها رو مي خوند سوال كرد:
- به نظر شما يه بوهايي نمياد ؟
- آقا من اصلا اهل سياست نيستم در ضمن ماحال و حوصله ي زندان مندان هم نداريم . بفرماييد كنار دارم تيتر اون روزنامه اي كه شما جلوش وايساديد رو مي خونم !
مش حسن خسته و كوفته از سين جين كردن رفت از همون ساندويچي هايي كه مثل قارچ در اومده بودن يه ساندويچ خريد . بعد هم با الاغش به پارك رفت و در نيمكتي نشست و او گازي از ساندويچ و الاغ هم گازي از چمن مي زد
مش حسن حتي در حا غذا خوردن هم دست از سوالش بر نمي داشت پس از پير مردي كه بغلش روي نيمكت نشسته بود پرسيد :
- آقا يه بويي نمياد ؟
پير مرد هم يه نگاه چپي بش انداخت و گفت :
هر كه به در داد خودش خبر داد و پاشد و رفت روي يك نيمكت ديگر نشست
همينطور كه غذا نوش جان مي كردند مامور پارك هم با موتورش به سراغشون اومد و گفت :
- مگه نمي دونيد اوردن حيوان خانگي به پارك ممنوعه ؟
- چرا مي دونم .
- پس اين الاغ چيه اوردي ؟
- اين ، اين كه حيوونه خانگي نيست تو طويله نگهش مي دارم !
- بي مزه بازي در نيار ، زود باش اين الاغ رو ببر بيرون چمن هاي پارك رو تموم كرد .
- پس شما براي چي خودت حيوون خانگي به پارك اوردي ؟
مو های من رو یه ماهه کوتاه کن !
خرداد یعنی توت فرنگی ، گیلاس کال ، کولر و امتحانات به اضافه ی جام جهانی . و اینجاست که خرداد یه کمی مشکل دار میشه ! چون که امتحان و جام جهانی اصلا با هم جور در نمی آیند . اون هم جام جهانی ای که ایران هم توش باشه ، دیگه نور علی نوره . باید یه نگاهت به کتاب باشه و نگاه دیگه ات به تلویزیون که داره فوتبال نشون میده . بعد می فهمی که از هیچکدام هیچی نفهمیدی !این چند خط بالا شده فکر و ذکر من تو این چند روز مونده به جام جهانی . حالا خوش به حال ما ، کنکوری های بد بخت رو بگو . اون ها که کلاً باید قید جام جهانی رو بزنند . ولی نگاه می کنم می بینم خوش به حال اونا چون که مطمئنند باید بی خیال جام جهانی بشوند اما من دو دلم ، یه دل میگه برو تلویزیون نیگاه کن بی خیال درس شو ، اون دلم میگه بی خیال جام جهانی شو بچسب به درس !
اِ اِ اِ ،برای من داره سلطان قلب ها بازی در میاره تو یه دل داری اون یه دلم میگه بشین درس بخون! دیگه نبینم فکرت بره جای دیگه ها! این صدای وجدانم بود .این چند روز کارش شده داد زدن سر من که تو اگه چشات رو کتابه باید فکرت هم تو کتابت باشه ولی من نمی تونم . تا چشمام می افته به کتاب یاد جام جهانی می افتم .چشم هام خیره می مونه به کتاب و بعد می فهمم از این چند خط یه کلمه هم نفهمیدم! آخه شانسم که ندارم ، تا میاد حواسم جمع درس بشه و بشینم پای درسم یه کاری برایم پیش می آید و این دفعه هم مو کوتاه کردن. باید برم سلمونی آخه مدرسمون گفته اگه موهاتون کوتاه نباشه نمی ذاریم امتحان بدید !. من نمی دونم این مدرسه تو امتحان هام نمی خواد ول کن ما باشه ؟ کم مونده تو تابستون هم بیایند در خونمون ببینند مو هامون رو کوتاه کردیم یا نه ! تو همین فکر بودم که کتاب به دست راه افتادم به سمت سلمونی .آخه می دونید ما باید از تمام وقت های مرده و زنده مون برای درس خوندن استفاده کنیم . من یکی که تو دستشویی هم یه کتاب ذخیره گذاشتم !
خداییش این تابستون زورش خیلی زیاده . از یه ماه قبل رو به اسم خودش کرده. حالا درسته که تو تقویم خرداد جز بهار حساب میشه ولی مطمئن باشید که بین خود فصل ها خرداد مال تابستونه . اصلا شما تو خرداد اثری از بهار می بینید ؟! حتما برای همینه که پشت بوم ها الان پر آدمه و فریاد : خوبه ؟ روشن کن . چی شد تصویر صافه ؟ به گوش میرسه.اون چند تای اولی برای اون هایی که رفتن کولر رو درست کنند تا بر گرمای این تابستون نامرد غلبه کنند. اما سوال کردن در مورد صاف بودن تصویر از دهان اونهایی بیرون می آید که مشغول درست کردن آنتن هاشونند . همین الان که من دارن تو خیابون راه میرم حد اقل تو پنج شیش خونه دو سه نفر مشغول درست کردن آنتنند . این جام جهانی برای هیچی و هیچکس هم فایده ای نداشته باشه برای صدا و سیمای ما خیلی مفیده . هم پول تبلیغات داره هم وقت پر کنه . شیش ساعت که زمان خود بازی هاست . شونزده ساعت هم کارشناسی و منتخب بازی ها و ... یک ساعت و پنجاه و نه دقیقه هم تبلیغ اون یه دقیقه هم ... چه میدونم اصلا به من چه ؟ بچه تو درست رو بخون ! به همه هم کار داره ! تا میام کتابم رو باز کنم و درس خوندن رو شروع کنم میرسم به سلمونی .سلام می کنم و جواب سلامم با حرکت سر داده میشه چونکه هیچکی دوست نداره برای دادن جواب سلام من جلوی حرف زدم پیرمرد بگیره . منظورم از پیرمرد همین کسی که نشسته رو صندلی و مشغول کوتاه کردن دو تا دونه موی پشت سرشه . قبلا هم اینجا دیدمش ولی اسمش رو نمی دونم . از اوناس که منتظر یه بهونه اس تا شروع کنه به صحبت کردن و کافیه ازش یه سوال بکنی ، دیگه معلوم نیست جوابتو می گیری یا نه ولی یه سخنرانی دو ساعته افتادی .. نفهمیدم سوال چی بوده ولی بحث درباره فوتبال بود و مثل همیشه هم صحبتش رو با «زمان ما » شروع کرد:
- زمان ما که اینجوری نبود الان 16 تا روزنامه داریم ، اون موقع یه ماهنامه یا هفته نامه هم به زور می تونستیم جور کنیم ! الان ساعت به ساعت داره اخبار ورزشی میگه اون موقع یکی هم به زور یه اخبار بود ! خنده ام می گیره وقتی تو خبر ها میگه فلان بازیکن ایرانی تو خارج پاس گل داده . شما کل قضیه رو ول می کنید می چسبید به اون پاس گل آقا . تازه گل هم که نه پاس گل ! اینقدر شلوغش می کنند انگار بهترین بازیکن سال شده . یا مثلا الان از یه ماه قبل تو تلویزیون میگن که فلان روز بازیه تو رو خدا بیاین استادیوم . بعد 30 – 40 هزار نفر هم به زور میان اما قبلا کسی نبود به ما بگه چه روزی بازیه با پای پیاده می رفتیم. کل استادیوم که پر میشد هیچ ، بیست سی هزار نفر هم پشت در می موندن ، خود من چند بار به خیال اینکه بازیه رفتم ورزشگاه ، می رسیدم دم در استادیوم می فهمیدم که امروز بازی ای نیست . یا تو هیمن جام جهانی . اون موقع ها که این وری نبود مربی ها یازده نفر رو جمع کنن تو هیژده قدم تو یه ضد حمله گل بزنن . اون موقع تیمی می برد که خوب حمله می کرد. یازده نفره حمله می رکردن و سریع بازی می کردن. به خدا آدم الان خوابش می گیره اینقدر بازیها کنده...
در طول صحبت کردنش من همش تو این فکر بودم که چرا بعضی از (یا همه) این قدیمیها کارشون فقط تیکه انداختن و بد گفتن از امروزی های به قول خودشون و تعریف و تمجید از دیروزی های باز هم به قول خودشونه ، بگذریم . پیر مرد داشت حرف می زد که یکی از آرایشگرها با زیاد کردن صدای رادیو که اخبار ورزشی داشت غیر مستقیم بش گفت بسه دیگه بذار اخبار بشنویم.
اخبار ورزشی که نه ، اخبار فوتبالی بهتره . اصلا چرا اخبار فوتبالی؟ اخبار جام جهانی از همش بهتره . واقعا هم تمام خبر ها درباره جام جهانی بود . از افت فاحش اقتصادی در زمان جام جهانی گرفته تا درست کردن چیزهای رکورد شکن مثل کفش و توپ فوتبال تو فلان کشور . همه و همه درباره جام جهانی .اخبار که تموم شد نگاهم به یکی از این پیک های تبیغاتی افتاد که کنار دستم بود ، افتاد به خاطر عکس رو جلدش که یک هات داگی بود و با تیتر « در جام جهانی بی خیال آشپزی شوید» قصد در جذب مشتری داشت که فکر کنم موفق هم بوده . و ورق زدم دیدم هر کمپانی و مغازه ای برای تبلیغ از جام جهانی یک بهره ای برده . حتی یک از این دکترهای قبل عمل و بعد عمل نوشته که تو جام جهانی تخفیف ویژه داره و دلیلش رو هم خدا می دونه و ربطش هم همینطور. دو نفر بغل من نشسته بودن دو دل بودن که لباس تیم ملی رو بخرن یا نخرن . اولی می گفت برای چی بخریم ؟ الکی سی هزار تومن بریزیم دور؟ اومدیم ایران همون دور ول حذف شد . دیگه از مد می افته . این لباس تاریخ انقضاش سه تا بازی بیشتر نیست. اما دومی نظرش این بود که لباس تیم ملی تاریخ انقضا نداره . بگذریم ، آخرشم نفهمیدم چی ش ولی فکر کنم اولیه حرفشو به کرسی نشوند.
تو آرایشگاه کم کم داشت دعوا میشد . هر کی طرفدار یه تیمی بود و هر کس هم ادعای قهرمانی داشت . چند تا از مشتری ها گذاشتند رفتند و قهر کردن. این دعوا بیشتر از همه به نفع من شد . چون با رفتن اون ها نوبت به من رسید تا موهام رو کوتاه کنم . به آرایشگر گفتم موهام رو جوری بزنه ک تا یه ماه دیگه خیلی بلند نشده باشه و دلیلش رو هم نخواست چون که من اولین نفری نبودم که می خواسته تا قبل جام جهانی موهاش رو بزنه ! تو مدتی که پشت صندلی آرایشگاه نشسته بودم دو تا آرایشگر داشتن بحث می کردن . همین دو تا که می خواستن دعوای مشتری ها رو خاتمه بدن خودشون بحثشون شده بود . ترکی حرف می زدن . نفهمیدم بحثشون سر چی بود ولی تو جملاتشون اسم انگلیس و برزیل و آرژانتین به گوشم خورد و تا زمانی هم که من کارم تمام شد هنوز حرفشون ادامه داشت طوری که آرایشگر یادش رفت باقی پول من رو بده و من هم پولم رو دادم در راه جام جهانی و از خیرش گذشتم . تو راه یاد مرداد هشتاد و یک افتادم و زمانی که می گفتم اَه چهار سال دیگه تا جام جهانی بعدی راهه و افسوس ی خوردم که چرا جام جهانی اینقدر زود گذشت و من ازش استفاده نکردم ! جام جهانی مث یه سفر می مونه که یه ماه میاد و میره و تو وقتی تموم میشه یاد لحظات قبل جام جهانی تو خرداد می افتی . ..
تو خجالت نمی کشی بچه ؟ الان یه ساعته من همینجوری جلوت نشستم تو یه نیگاهم به من نمی اندازی که بشینی درست رو بخونی . بهد واسه من داستان رمانتیک تعریف می کنی !؟ بگو ببینم این جام جهانی کیه که میاد و میره ؟ تو فعلا به درس و مشقت برس فردا امتحان داری بعد آدرس این جهان خانوم رو بده من . نه نه نه اشتباه نکنید این صدای وجدانم بود ، ببخشید که من هر چی ظاهر و بطن بود نوشتم حتی صدای وجدانم رو ! من نمی دونم این وجدان کی می خواد بفهمه داره بوی جام جهانی میاد !
خدا لعنت کنه این تکنولوژی رو !
- سلام ، ببخشید این ام پی تیری یک گیگا چنده ؟
- کدوم ؟ اون آبیه ؟
- نه طوسی ها البته رنگ های دیگه هم داره شما طوسیشو گذاشتید
- اون ها الان صد و بیست تومنه ، با تخفیف میشه صد و هیژده تومن
- صدو بیست تومن !؟ تا دیروز که می گفتین صد و سی و پنج تومن
- دیروز دیروز بود ، آقا تکنولوژی دیگه روز هم نمی شناسه ، دقیقه به دقیقه یه چیزه جدید مید ، دیگه روز که سهله
- بله
- چی شد نمی خواین ؟ ارزون بشه که به سود شماست .
- نه مرسی . فقط می خواستم قیمتش رو بپرسم
خداحافظی کردم و از مغازه زدم بیرون ، فروشنده ام دنبال من اومد دست توی جیب م در وایساد تا اگر یه مشتری ای بیاد تو مغازه اما مطمئنا دعا می کنه که الهی مشتریه مثل من نباشه . کسی که فقط بیاد تا قیمت بپرسه ! آخه می دونید من می خواستم قیمت رو سوال کنم تا ببینم اگه بخوام این ام پی تیری رو کهه الان دارم بفروشم چه قدر گیرم میاد تا بتونم این جدیده رو بخورم .البته اگه تا فردا یکی جدیدتر نیاد تو بازار . ولی قیمت اینی که الان دارم به نسبت 5 ماه پیش خیلی کم شده . من اون موقع این رو دویست تومن خریدم الان شده صد و بیست تومن . حالا من این رو چه جوری بفرومشش که بصرفه ؟ فرض کنیم که من می خواستم این رو صد و پونزده تومن بخرم ، یارو میگه پنج تومن می ذارم روش میرم نوش رو می خرم . تازه من این رو مثل بچه ی خودم نگهش داشتم . حالا من بچه داری نکردم ولی احتمالا از بچه ام هم اینجوری مراقبت می کنم . اگه یه خط افتاده باشه روش . سرتون رو درد نیارم عین روز اولشه ولی با شرایط حاضر من این دستگاه رو که دویست تومن خریدم و عین روز اولش نگهش داشتم ، بیشتر از هشتاد تومن نمی تونم بفروشم . خداییش نمی صرفه ؟ خب من چی کار می تونم بکنم . الهی داغئن بشه این تکنولوژی الهی هر چی چیزه نو که میاد تو بازار به جز اونی که من می خوام نابود بشه. نه با نفرین هم دوا نمیشه. باید سریع باشم اگه امروز آبش نکنم تا فردا از این هم ارزون تر میشه . ببینم یه روز چند دقیقه است ؟
عنکبوت
از دست این پشه . قشنگ مثل این آدم ها هستن که از هر موقعیتی استفاده (یا سو استفاده ) می کنن. فرصت جو و حال به هم زن. حتی از سوراخ توری هم می آیند تو . تا اونجایی که من دیشب تو اتاقم یه عنکبوت دیدم . قشنگ چسبیده بود به کنج بین سقف و دیوار ، بغل پوستر فرهاد . دلم نیمد بکشمش . یا شاید هم نتونستم . گفتم الان می زنم می افته پایین رو زمین بعد موقع خواب می آد می خوردم . تر سیدم ، پس ولش کردم . یاد اسپایدرمن افتادم . گفتم الان میاد نیشم می زنه منم اسپایدرمن میشم و از دیوار میرم بالا . یا شاید هم مثل همون عنکبوته اس که داداش کوین تو فیلم تنها در خانه داشت . بزرگ و حال به هم زن. ولی ولش کردم فقط به خاطر این که دلم نیمد بکشمش یا شاید هم نتونستم.
از صفحه حوادث متنفرم . مزخرفترین صفحه ی یه روزنامه صفحه ی حوادثه . پر از چرت و پرت های مختلف که فقط برای خورد کردن اعصاب مفیده . یا این خانوم هایی که تو خونه تنها هستند و علاف می شینن تیتر ها وعکس های صفحه حوادث رو نگاه می کنن بعد هم برای هر کسی مشکل داره دعا می کنن.من هم دیروز داشتم صفحه حوادث می خونم : یه بچه بر اثر نیش عنکبوت مرد ، اونم تو ایران . تازشم تو تهران . شب تنها چراغی که خاموش نشد چراغ اتاق من بود . و شاید هم تنها سری که روی بالش نرفت سر من بود
بالاخره هر چه قدر زور زدم که چشمهام رو باز نگه دارم (مثل همون موقع هایی که دلم میخواد یه فوتبالی رو ساعت 12 شب ببینم اما چشام نمی ذارن!). من هم مثل تمام پاسدارها و نگهبان های شب خوابم برد . بی خیال عنکبوت و ...
تو همه ی خونه ها با قوقولی قوقو ی خروس بیدار میشن خونه ی ما قارقار کلاغ زنگ بیدار شدنمونه . کلاغ هایی که رو همین درخت چناره بغل اتاقم میشینن .بیدار شدم . تو پام احساس خارش کردم . یه دفعه ساقم هم خارید . گفتم عنکبوته اس. پتو و کشیدم کنار ولی هیچی نبود. خنده ام گرفت.
دیروز داشتم تو اتاقم راه می رفتم ، یه عنکبوت دیدم ...
نامه اي از دماوند
ذهنيت
نمي ذونم از كجا شروع كنم ! شايد اين جمله رو هزاران بار شنيده باشيد ولي تو رو خدا واسه يه بار هم كه شدهبه معني اش توجه كنيد. منواقعا نمي دونم از كجا شروع كنم. بس كه اعصابم خورده ازدست شما مردم شهر با ابن ذهنيات مزخرفتون. آخه شما برا چي فكر مي كنيدمن چون بلندم و بالا ، بهترين هم هستم! براي چي به من ميگين گنبد گيتي، چرا به من اين لقب هاي الكي رو مي ديد !؟ آخه چرا افتخارتون اينه كه بياين بالا و منو فتح كنين بعدشم دو تا پرچم و لوح بذارين رو من.اگه راست ميگين يك كاري كنين به همون پايين خودتون افتخار كنيد. براي چي هميشه داريد بالا رو خوب نشون بديد پايين رو بد . تو كارنوتان جهنم رو در اعماق زمين توجه مي كنيد ،بهشت رو بالاي آسمون ها . آخه كي گفته ما ز بالاييم و به بالامي رويم ؟ چرا همش مي خواينبه فضا سفر كنين و تو فكر ستاره هاييد. تا حالاشده يه چيزي بسازيد كه با هاش بشه رفت زيرزمين ؟براي چي هميشه سوال مي كنيد بلند ترين قله جهان كجاست ؟چرا هيچ وقت سوال نكرديد عميق ترين گودال جهان كجاست ؟ همش تقصير خودتونه . اونقدر اون پايين رو كثيف وزشت كرديد كه مي خواين به همه تلقين كنيد پايين بايذ زشت باشه تايه وقت خداي نكرده كسي نخواد قشنگش كنه.اصلا تو همون شهرتون . بچه پولدار ها بالاشهرين، فقير بيچاره ها پايين شهري ( حالا ممكنه بنده خداها فقير هم نباشنا) همين الان پيش خودتون وقتي ميگم بالا ياد چي مي افتين ،وقتي ميگم پايين ياد چي ميافتيد ؟ پيش خودتون مقايسه كنيد.
يه سوال :. موقع دعا كردن به كجا نگاه مي كنيد ؟ دستاتون رو به آسمون دراز مي كنيدوخودتون هم به آسمون نگاه ميكينيد. مگه همين شما هانيستيدكه ميگيد خدا همه جا هست پس واس چي موقع دعا به بالا نگاه مي كنيد؟
آن شب باران می بارید ، الان هم باران می بارد
آسمون قرمز قرمز بود .بوی نم بارون رو میشد احساس کرد . ابرها مانند کیسه هایی پر از آب بودند که فقط نیاز به یک سوراخ دارند تا عقدشون رو سر زمین خالی کنند . روی زمین در مزرعه ای در چند کیلومتری شهر شلوغ ، در چند متری رودخونه همه تو خونه هاشون نشسته بودن . مرغ ها و خروس ها مشغول خوردن آب و دونه بودن . گوسفند ها هم داشتن غذاهای خودشون رو می خوردن . در بیرون از آغل سگ تو خونش منتظر بود غذای صاحبش تموم شه تا استخونی ، گوشتی یا سوپی اگر کسی سرما خورده باشه براش بیارن . خارج از مزرعه گرگ هم منتظر بود تا غذای سگ رو بیارن ، البته گرگ نمی خواست غذای سگ رو بخوره بلکه وایساده بود تا هر وقت سگ سرگرم غذا شد و حواسش پرت شد بره تو آغل و یه دلی از عزا در بیاره . کم کم میشد افتادن قطرات بارون رو احساس کرد .بارونی که آسمون مانند تف ، خیلی آروم به زمین می انداخت . مثل اینکه هنوز سوراخ کیسه خیلی بزرگ نیست .
خدمتکار بالاخره غذای سگ رو آورد . سگ برای خودش یک بازی جالب داشت . اون هر روز و هر شب که براش غذا می آوردن زمانی که خدمتکار از در غذای سگ رو می اورد شروع به بوییدن می کرد و حدس می زد که غذا چیه . مثل اینکه امشب غذا کمی استخون مرغ و سالاد کلم مونده با سوپ بود . غذای خوبی بود اما سگ وقتی فهمید استخونی که الان تو ظرفه مال مرغی است که باهاش خیلی رفیق بود و همین چند روز پیش کشتنش خیلی نا راحت شد اما این مسائل هم نمی تونن سگ رو از خوردن اون استخون خوشمزه منصرف کنن پس شروع به خوردن کرد . هنوز گاز اول را نزده بود گرگ شروع به دویدن سمت آغل کرد . وارد آغل شدن برای گرگ کار سختی نبود ، در که روی همه باز بود . مرغ ها و گوسفند ها هم که کاری نمی تونستن بکنن . گرگ شروع به بلعیدن مرغ ها کرد . یکی یک با صبر و حوصله . گوسفند ها را معمولا می گذاشت برای یه وقت دیگه اما این دفعه خیلی گرسنه بود برای همین تصمیم به خوردن گوسفندها گرفت.
گرگ داشت دور دهنش رو پاک می کرد و آماده ی رفتن میشد که ناگهان سگ با پارس های بلند وارد آغل شد . سگ و گرگ با هم درگیر شدن تا اینکه گرگ پیروز شد و جنازه ی سگ رو به اون طرف آغل انداخت . گرگ داشت می رفت که ناگهان لوله ی تفنگی رو جلوی سرش می دید . فقط یه حرکت انگشت سبّابه ی صاحب مزرعه کافی بود تا گرگ هم به سگ بپیوندد ...
بارون خیلی تندتر شده بود . جوب ها رود ها پر از آب شده بودن ولی صاحب مزرعه تخت گرفته بود خوابیده بود ، راحت راحت ...
امروز فردای دیشب است . دیگر نه اثری از صاحب مزرعه هست نه اثری از خانه اش چونکه دیشب سیل اومد و همه چی رو برد .
کیلومتر ها آنطرف تر گرگی در کمین نشسته است و دارد باران می آید ...
چارشنبه سوری ، چار شنبه سوگی
اینجا تهران است آخرین چارشنبه ی سال . مردم همه خوشحالن . خب هر چی باشه عیده و سال نو و چارشنبه سوری . یه طرف بچه ها آتیش درست کردن و دارن از روش می پرن . طرف دیگه باجناق هایی که از عید پارسال با هم قهر بودن با هم آشتی کردن تا عید و با هم باشن . بچه هام هر کوچه ای یه آتیش درست کردن و دارن بازی می کنن . پدر بزرگ ها ، مادربزرگ هام کنارشون دارن از رو آتیش می پرن . صدایی جز صدای خنده نمیاد . حتی پسته ی دهن بسته هم خندون میشه امشب . توی میدون علی داره هفت سین ، سفره ی هفت سین رو می فروشه . سماق ، سرکه ، سنجد ، سیر ، سیب قرمز و سمنو . سبزه هم خود خودشون تو خونشون درست می کنن . ناصر هم یه تنگ بزرگ ماهی قرمز داره . منصور هم ( داداش ناصر ) کنارش داره ماهی قزل می فروشه برای شب قبل عید . آخرای شب هم صدای قاشق ها بلند میشه تا بعد این همه خوشحالی بشه اونایی هم که تو عید خوشحال نیستن و مشکل دارن و خوشحال کرد . خلاصه همه خوشحالن و با خوشحالی به استقبال عید میرن .
اینجا تهران است آخرین چارشنبه ی سال. نمی تونم توصیف کنم یا چیزی بگم . آخه دوست ندارم شروع به نصیحت کردن کنم و بگم ساکت بشینین تو خونه و هیچ کاری نکنین اما یه سری واقعیت ها رو میگم تا خودتون مقایسه کنید.
درسته که اصل مراسم (!) شب چارشنبه ی آخر ساله اما ما مراسم رو از یه ماه پیش شروع می کنیم و هر چی بیشتر به روز موعود (!) می رسیم شدت بیشتر می شه . نصف برنامه های تلویزیون ( عمومی ترین رسانه ) درباره ی خطرات و حوادث چارشنبه سوریه ( سوری یا سوگی ؟) و صحنه هایی نشون میدن که تو مجبور میشی کانال رو عوض کنی . مدرسه اعلام کرده که به دلیل خطرات چارشنبه سوری (!) دو ساعت زودتر تعطیل میشیم معلم ها هم همش نصیحت می کنند البته حق دارند . جرات گذاشتن پا در خیابون کار هر کسی نیست . خبری از سفره هفت سین نیست . ماهی قرمز هم که هیچی . مادربزرگ ها و پدربزرگ ها میرن تو دورترین اتاق از خیابون . سر بیمارستان ها و دکتر ها از همه جا شلوغ تره . خبری هم از صدای قاشق نیست . اما مطمئنم همون تک و توک صدایی هم که میاد برای کار خیر نیست.
آره من همیشه می ترسم
من صبح که از خواب پا می شم می گم نکنه ساعتم دیر زنگ خورده باشه و مدرسم دیر بشه .
وقتی سر کلاس نشستم می ترسم نکنه معلم عربیمون از من سوال کنه .
وقتی دارم تکلیفم رو می نویسم می ترسم الان بغل دستیم دستم رو تکون بده و دستم خط بخوره .
وقتی دارم راه می رم می ترسم یکی پشت سرم سیگارت بندازه .
وقتی دارم می دوم می ترسم یکی برام جفت پا بگیره و با کله بخورم زمین .
وقتی رو دستم تکیه دادم می ترسم یه نفر بزنه زیر دستم و یه دفعه ول شم روی زمین .
وقتی دارم از مغازه خرید می کنم میترسم این جنسی که من بر میدارم قیمتش از پول های من بیشتر باشه .
وقتی نشستم پشت کامپیوتر یا پلی استیشن می ترسم الان برق بره یا فیوز بپره .
وقتی دارم تلفن حرف می زنم می گم نکنه الان یه نفر پشت اون یکی تلفن به حرفام گوش بده .
وقتی دارم غذا می خورم می ترسم نکنه تو این قاشقی که الان داره میره تو دهنم مو باشه .
وقتی دارم روزنامه می خونم می ترسم الان یه نفر از اون ور بکوبونه تو روزنامم
من شب که میرم تو رختخواب هم می ترسم . چون که من میدونم بیشتر زلزله ها تو شب رخ میده .
شاید خود ب یه قاچ شتری هندونه باشه !
این یه نوع مقدمه یا پیش زمینه ذهنی . یه چیزی که من دوست دارم شما قبل اینکه شروع به دیدن عکس ها و نوشته ها بکنین خونده باشینش . والله من می خواستم بگم که همین حرفا که کنار هم اومدن هر کی یه برداشتی ازشون می کنه چه برسه به یه داستان یا مطلب یا عکس . مثلا یکی می گه الف خودمون ( ا ) یه خطه یا یه ادمه قد بلنده حالا یکیم می گه این الفه که آ خونده می شه . یا مثلا یکی میگه ب یه دهنه که چونشم گل انداخته یا مثلا یه قاچ شتریه هندونه اس . دیدید که هر کی می تونه از یه حرف یه برداشتی بکنه حتی اگر مقصود خود نویسنده یا عکاس هم این نبوده باشه .
حالا که از یه حرف میشه این همه برداشت کرد شما هم شروع به خوندن داستان ها کنین و ذهناتون رو هم باز بذارید . شما حتی می تونید از این نوشته هم یه برداشته دیگه بکنید!
یه لیوان آب
قبل اینکه این نوشته رو بخونین این مقدمه رو بخونین تا بهتر بفهمینش
آخ آخ غذای نذری . با یه وجب روغن روش و نون و ته دیگم توش . حالا هر چی می خواد باشه . کباب ، قیمه ، قورمه سبزی یا هر چی ... فقط نذری باشه بسه . این زوزهام که سه وعده ی غذاییت جوره . صبح این هیئت ، ظهر اون حسینیه ، شب هم تکیه . آره برنامه جوره جوره .
بوی قیمه از ظرف می اومد نه نه شاید هم عدس پلو اما قورمه سبزی که نیست آخه قورمه سبزی بوش تا یک کیلومتر اون ور تر بوش میاد . خلاصه ظرف رو با شمارش معکوس باز کردم . 1 ، 2 ، 3 بَه کباب . من هیچ وقت تو بوی غذا شناسی وارد نبودم آخه سینوزیت دارم و دماغم همیشه کیپه ، بگذریم . رفتم تا تو کابینت ادویه ها سماق رو بردرم . تو خونه ی ما هر چیز پودری ادویه حساب میشه . از شربت پودری سن ایچ گرفته تا فلفل . حواسم بود تا سماق رو با چیز دیگه اشتباهی نگیرم . آها این هم از سماق . می ریم که یک غذای خوب داشته باشیم ...
خب این هم از غذا . اوه اوه شکمم بد جوری باد کرده . دوست دارم بگیرم بخوابم اما باید برم هیئت . نباید بشینم . سریع باید برم . لباسمو تنم کردم و کفشمو پام کردم و راه افتادم .
اوه ، اوه چه قدر شلوغ . این همه آدم از کجا اومده . اکه هی حالا دیگه نمی تونم برم جلو پیش رفیقام . همون جایی که وایساده بودم نشستم .
خیلی خوابم گرفته . حال و حوصله ی مدّاحی رو هم ندارم . همه دارن گریه می کنن . ولی من هیچ وقت نفهمیدم چرا همه با یه جمله ی معمولی مدّاح خودشون رو می کشن اما من شاید یه اشک هم نمی ریزم. از هر کی هم می پرسم واس چی اینقدر خودتون رو به آب و آتیش میزنین میگن : بچه جون تو هنوز نمی فهمی . اما من بچه نیستم . تمام ماجرا رو می فهمم . کل قضیه رو می دونم . می ذارم به حساب اینکه آدم بزرگها یه عالمه مشکل ، دغدغه و گرفتاری دارن خب محتاج هم هستن دیگه . بالاخره این گریه ها رو می کنن تا اگه کیلومتر گناه هاشون صفر نشد حد اقل نزدیک صفر شه . خلاصه ما هنوز نفهمیدیم اینجا چه خبره ؟
دیگه خیلی تشنم شده طاقتم تاب شده ، کار همون کبابه اس . یه لیوان آبی هیچی پیدا نمی شه . کاپشنم رو با کیسه ی کفشام بردشتم و به زور تو زمین می گشتم تا یه جای خالی پیدا کنم تا بتونم قدم ها مو بردرم . میام بیرون هوا خوبه خیلی سرد نیست . یک کم از تشنگی ام رفع میشه . تازه نم نم بارون هم داره میاد ...
امان از این ماشینای لعنتی !
دیروز که داشتم پیاده می اودم خونه همش تو فکر برف و زمستون بودم . داشت برف نرم و راحتی می اومد . کلا زمستون فصل خاطره انگیزیه . الکی نیست که بیشتر حس های نوستالژیک ما تو زمستون میگذره .
مثه حس های کلیشه ای شده ی لبو های داغ تو سرمای زمستون یا یه فنجون چایی داغ جلوی پنجره توی روز برفی . ولی من با اینای زمستون حال نمی کنم . درسته که یه فنجون چای داغ جلوی پنجره خیلی می چسبه اما زمستون ما دیگه مثل زمستونای قدیم نیست . نمی خوام بگم زمستونم زمستونای قدیم اما قبول کن که دیگه کسی تو این دوره زمونه جلوی پنجره نمی شینه تو خیابون رو نیگا کنه یا دیگه کسی لبو و باقالی از لبو فوروشی ها نمی خره . میگن وبا داره یا هزار تا مریضیه دیگه .
من زمستونو دوست دارم به خاطر خیابوناش . خیابون هایی که روش نه اثری از برف هست نه اثری از اسفالت . اما هر دو تاشم هست . من زمستونو دوست دارم به خاطر سرعتی که از ماشینا می گیره . تا حالا تو عمرم ندیده بودم یه پژو 206 توی اوتوبانه خالی با سرعت 20 تا بره . من زمستونو دوست دارم به خاطر اون شب هایی که تا ساعت دوازده بیدار می مونیم تا ببینیم فردا تعطیل میشه . یا اون موقعهایی که هر ده دقیقه یه بار میای دم پنجره تا ببینی برف نشسته یا نه (این ماشینای لعنتی اصلا نمیزارن برف پاش برسه رو زمین ) یا اون زیر نویسای شبکه خبر که تا تعطیلش درست میاد اما یه دفعه می نویسه « نیست » ( البته از خدای منان خواهشمندیم که این افراد زحمتکش صلا دستشان به سمت نون نرود ، آمینشم تو دلتون بگید ) اون وقتایی که از زیر یه درخت رد میشیو یه عالمه برف میریزه رو سر و امان از انکه بیفته پشت گردنت . یا اون تنها رد پاهای تو خیابون . یا بخارهایی که رو شیشه می شینه و باش خیلی کارا میشه کرد . یا موقعهایی که کفش پارچه ایت خیس میشه و بعد جورابتو بعد ... اون سرماهای زمستون . اون موقع ها که تو راهیو دشوییت گرفته و سرما هم نقش سبزه در برابر گل دستشویی را بازی می کند . یا توپ هایی که تو زمستون می خوره تو گوشتو باز هم گل به سبزه آراسته میشن .
حالا که این همه زمستون رو توصیف کردیم یادی از جشنواره فجر و حال و هواشو دهه ی فجر و اهنگاش بکنیم . الله الله الله لا اله الا الله ... فکرشو بکن !
الان که حدود سه چار ماه از درست شدن این وبلاگ میگذره من تازه دارم مقدمه رو می نویسم البته جای اولین مطلب . یعنی مقدمه که نه یه نوع پیش زمینه ذهنی . یه چیزی که من دوست دارم شما قبل اینکه شروع به خوندن داستان ها بکنین خونده باشینش . والله من می خواستم بگم که همین حرفا که کنار هم اومدن هر کی یه برداشتی ازشون می کنه چه برسه به یه داستان یا مطلب . مثلا یکی می گه الف خودمون ( ا ) یه خطه یا یه ادمه قد بلنده حالا یکیم می گه این الفه که آ خونده می شه . یا مثلا یکی میگه ب یه دهنه که چونشم گل انداخته یا مثلا یه قاچ شتریه هندونه اس . دیدید که هر کی می تونه از یه حرف یه برداشتی بکنه حتی اگر مقصود خود نویسنده هم این نبوده باشه .
حالا که از یه حرف میشه این همه برداشت کرد شما هم شروع به خوندن داستان ها کنین و ذهناتون رو هم باز بذارید . شما حتی می تونید از این نوشته هم یه برداشته دیگه بکنید!

هنوز اسم تيمو نگفته پا شدم و رفتم
- اولياش هو هو اولياش ...
- خوبه يه نیم فصل اول شدينا اگه قهرمان بشين چي كار مي كنين عقده ايا !
- شما برين با همون پنجميتون حال كنين. نيگا كن چه جوري حرصش گرفته.
- چار سال پيش كه ما اول شديم شما كجا بوديد !؟
- گذشته ها گذشته ها. الان مهمه كه ما اوليم شما پنجم .
- از قديم گفتن جوجه رو آخر پاييز مي شمرن
- قديميا يه چيز خوبه ديگم گفتن. اونم اينه: سالي كه نكوست از بهارش پيداست!
من و پسر داييم از بچه گي با هم سر آبي و قرمز جنگ و دعوا داشتيم.امروزم كه بازي فجر و پرسپوليسه ( و من مطمئنم كه پرسپوليس مي بره ) گفتم بيام خونه ي مامان بزرگم تا فوتبالو با پسر داييم ببینم . آخه اونا ديروز مساوي كردنو اگه پرسپوليس بازي امروز و ببره من مي تونم حسابي حالشو بگيرم.
گزارشگر شروع کرد به گفتن اسم بازیکنا . بهد هر اسم من دادمی زدم شیره اونم می گفت :
پاستوريزه كجش كني مي ريزه
- اون بازيكنايشمان كه كجشون كني مي ريزن نه بازيكناي ما
- نه خير پاستوريزه بچه سوسولاي شمان كه نازشون مي كني تا يه سال مصدوم ميشن.
- چي ميگي بابا خوبه همين بازي قبلي شيش تا مصدوم داشتينا
- اصلا چرا بحث الكي مي كني مهم اينه كه الان ما اوليم و شما پن...
هنوز پنجمو نگفته بود كه گزارشگر داد زد گل فجريام داشتن مي زدن تو سروكله ي هم. حتما از اين كه گل خوردن ناراحتن .آخه مگه ميشه فجر گل زده باشه منم سريع پريدم هوا و داد زدم گل كه يه دفعه گزارشگر گفت گل بله گل براي فجر سپاسي.آقا منو ميگي يه دفعه سرخ شدم و نشستم رو زمين. تا پسر داييم شروع نكرده رفتم تو دسشوييو در و قفل كردم . يه كم سر و صدا راه انداختم تا طبيعي جلوه كنه.
- اينا رو باش از فجر يك هيچ مي بازن هنوزم روشون زياده. مي بيني عجب روزگاری شده؟
يه ده دقيقه اي تو دستشويي بودم تا اینکه يه دفعه گزارشگر داد زد گل . مطمئنا ايندفعه ديگه پرسپولیس گل زده سریع از دستشويي اومدم بيرون اما ايندفعه هم فجر سپاسي گل زده بود. اصلا نمي تونم بفهمم. مغزم سيگنال نميده. فجر دو پرسپووليس صفر تا حالا همچين جمله اي رو به شوخي ام شنيده بوديد؟
- بابا به خدا آفسايده اصلا اينا امسال نمي خوان پرسپوليس قهرمان شه . اون از بازي قبلشون كه دوتا پنالت رو نگرفتن . اينم از اين بازيشون كه افسايد دو متري و نمي گيرن بابا چه خبره ابنجا ؟
- اينا همش بهونه اس تيمي كه بخواد قهرمان شه ميشه مثل ما .
- خب بالاخره هر تيمي ام يه اوج و حضيضي داره ديگه !
- اوج و چي؟
- يه تيمي يه سال اول ميشه سال بعدش آخر. مثل خود شما كه دو سال پيش نهم شديد
- اون سال كه بابا يه مربي آشغال اورده بودن معلوم نبود كي هست
- به قول خودت اينا همش بهونه اس تيمي كه ...
هنوز حرفم تموم نشده بود كه گزارشگر داد زد گل . هنوز اسم تيم گل زده رو نگفته من پا شدم و سريع از خونه رفتم بيرون مگه ميشه پرسپوليس گل زده باشه!؟
به یاد جمعه نه دي هشتاد و چار
می دونستی رو در قوطی حشرات چند تا سوراخ هست؟
روزی از روزهای زمستانی باد نامرد دوباره شروع به دزدی از درختانی به خواب زمستونی رفتند کرد. اما یکی از درختها خوابش خیلی سبک بود...
-آهای باد نامرد کجا در میری؟ فکر کردی من می ذارم بری پول این درختای بد بختو که شیش ماه براش زحمت کشیدنو بداری و بری !
- به تو چه ، اصلا عشقم می کشه دزدی کنم. مشکلیه؟
- آ ره مشکل اینه که تو داری از خواب سنگین دوستای من سو استفاده می کنی.
- عشقم می کشه سو استفاده کنم. بینم تو این وسط چی کاره ای؟
- الان زنگ می زنم پلیس بیاد تکلیف تو دزد کثیف رو مشخص کنه.
درخت قصه ی ما هم که از اهالی محترم یکی از شهرهای مرکز کشور بود گوشیشو برداشتو از امکان بسیار عالی و ارزان SMSبرای خبر کردن پلیس سرو و کاج استفاده کرد.
- ایول چنار ، اینا هم خابشون سنگینه هم پولشون دلار کاناداست...
- فکر کردی می تونی بازم به این کارهای زشتت ادامه بدی. الان پلیس
سر می رسه.
- زهی خیال باطل ، خواب دیدی خیر باشه آقای درخت. اگه پلیس تا یه ساعت دیگه رسید من ا سممو عوض می کنم!
- اسمتو چی میذاری ؟
- میذارم ...
تا اومد اسمشو بگه صدای آژیر پلیس سرو و کاج رو شنید. از خودش پرسید « مطمئنی توهم نیست » یه دستی تو گوشاش کرد و دوباره صدای اژیر رو شنید. نه توهم نبود. سریع رفت بالای درخت.
- برای بار اول می گم آقای باد. دور تا دور شما محاصره اس پس سریع بیاید تو این قوطی.
- جناب سروان...
- بنده افسرم آقا نه سروان .
- همون چه فرقی می کنه . شما گوش بدین ببینین چی مگم جناب سروان...
- افسر آقا افسر .
- شما بی سرزمین تر از من دیدین . خب زن و بچه ی من هم خونه زندگی می خوان. یه جا می خوان بخوابن ...
بعد هم شروع کرد به گریه کردن . اونم چه گریه ای.
- جناب سروان دوروغ میگه ...
سروان - ببخشید افسر ! – دیگه داشت کفری می شد. سرشون داد زد :
- افسر به خدا من افسرم افسر افسر ای خدا !
- باشه بابا فهمیدیم تو هم افسری. داشتم می گفتم جناب افسر این دروغ میگه. این کارشه این گریشم فیلمه . اگه به خاطر خونه می خواست که تا الان باید دو سه تا ویلا داشته باشه.
- راست میگه آقای باد؟
- نه جناب سروان این گریه از ته دله. به خدا ما هنوز کارتونم واسه خوابیدن نداریم
- بسه دیگه دروغ نگو سو سابقم که داشتی . سه ماه زندون بودی . برای بار دوم تکرار میکنم یا میای تو قوطی یا فرمان آتش میدم
افسر جوابی نشنید.
- برای بار سوم تکرار میکنم یا میای تو قوطی یا فرمان آتش میدم شوخی ام ندارم
- باشه باشه میام شما بر اعصاب خودتون مساط باشین من میام .
افسر در قوطی رو باز کرد و باد هم رفت تو قوطی . ما افسر یادش رفته بود
که اون قوطی واسه حشرات بوده ...

زولبیا بامیه
راستش آقا ، الان یه هفته و نیمه که دارم رو موضوع انشائی که دادید فکر می کنم تا شاید بتونم یه چیزی بنویسم اما هیچی به ذهنم نرسیده . آخه من هیچ خاطره ی جالبی از ماه رمضون ندارم . شاید بگید مگه میشه کسی از ماه رمضون خاطره نداشته باشه ؟ منم میگم نه همه از ماه رمضون خاطره دارن ولی من از ماه رمضون خاطره ای ندارم که بخوام الان بنویسم و خودم باهاش حال کنم . نگید مثل همه بچه ها راجع به « اولین روزی که روزه گرفتم» یا « افطاری در مدرسه با دوستانمان» و از اینا بنویسم ، اخه من اینجوری حال نمی کنم . من خیلی ماه رمضونو دوست دارم . نپرسید چند تا ولی اینقدر دوست دارم که تا دو سه ماه بعدش همش دارم غصه می خورم ، چرا ماه رمضون تموم شد و رفت . هر چیز خوبی که تموم میشه آدم غصه هاش شروع میشه.چقدر خوب می شد هیچ چیز خوبی وجود نداشت .کاشکی !
ناراحتم به خاطر همه چیه ماه رمضون. از زولبیا گوش فیلاش گرفته تا ربنا های قبل اذونش، از ساعت یک و نیم تعطیل شدن مدرسه (به جای ساعت سه) تا حلیماش که یه وجب دارچین روشه و سه قاشق شکر، اون آبجوش نبات و نون پنیر گردو هایی که از قبل اذون می شینی و آمادشون می کنی تا درست وقتی که اَی الله اکبر و گفتن روزتو باز کنی یه ثانیه واینمسی تا حد اقل الله اکبرو بگن بعد افطار کنی. اون دعا های سحرش ، اون دل ضعفه ها و قار و قور دلت نیم ساعت مونده به افطار ، اون وقتی که به خاطر روزه بودنت دور لبات خشک شده یا حواست نبوده سحری سالاد شیرازی با پیاز خوردی، دهنت بو گرفته و روت نمیشه با کسی صحبت کنی یا اون وقتی که میری آب تو دهنت می چرخونی و مواظبی یه دفعه آب از گلوت پایین نره یا شب های احیاش که من هاج و واج به بابام نگاه می کردم و از خودم می پرسیدم مگه بابام و این همه مرد گنده امتحان ثلث اول دارند که این شکلی گریه می کنند ، یا دایی حسین که می گفت بزن کانال یک اذون رو زودتر میگه.
رمضون جون خدافظ ، ایشالا سال دیگه که اومدی ، روزه کله گنجیشکی هامو ضربدر سه می کنم .
(راستی پنج سه تا چند تا میشه ؟)