امان از این ماشینای لعنتی !
دیروز که داشتم پیاده می اودم خونه همش تو فکر برف و زمستون بودم . داشت برف نرم و راحتی می اومد . کلا زمستون فصل خاطره انگیزیه . الکی نیست که بیشتر حس های نوستالژیک ما تو زمستون میگذره .
مثه حس های کلیشه ای شده ی لبو های داغ تو سرمای زمستون یا یه فنجون چایی داغ جلوی پنجره توی روز برفی . ولی من با اینای زمستون حال نمی کنم . درسته که یه فنجون چای داغ جلوی پنجره خیلی می چسبه اما زمستون ما دیگه مثل زمستونای قدیم نیست . نمی خوام بگم زمستونم زمستونای قدیم اما قبول کن که دیگه کسی تو این دوره زمونه جلوی پنجره نمی شینه تو خیابون رو نیگا کنه یا دیگه کسی لبو و باقالی از لبو فوروشی ها نمی خره . میگن وبا داره یا هزار تا مریضیه دیگه .
من زمستونو دوست دارم به خاطر خیابوناش . خیابون هایی که روش نه اثری از برف هست نه اثری از اسفالت . اما هر دو تاشم هست . من زمستونو دوست دارم به خاطر سرعتی که از ماشینا می گیره . تا حالا تو عمرم ندیده بودم یه پژو 206 توی اوتوبانه خالی با سرعت 20 تا بره . من زمستونو دوست دارم به خاطر اون شب هایی که تا ساعت دوازده بیدار می مونیم تا ببینیم فردا تعطیل میشه . یا اون موقعهایی که هر ده دقیقه یه بار میای دم پنجره تا ببینی برف نشسته یا نه (این ماشینای لعنتی اصلا نمیزارن برف پاش برسه رو زمین ) یا اون زیر نویسای شبکه خبر که تا تعطیلش درست میاد اما یه دفعه می نویسه « نیست » ( البته از خدای منان خواهشمندیم که این افراد زحمتکش صلا دستشان به سمت نون نرود ، آمینشم تو دلتون بگید ) اون وقتایی که از زیر یه درخت رد میشیو یه عالمه برف میریزه رو سر و امان از انکه بیفته پشت گردنت . یا اون تنها رد پاهای تو خیابون . یا بخارهایی که رو شیشه می شینه و باش خیلی کارا میشه کرد . یا موقعهایی که کفش پارچه ایت خیس میشه و بعد جورابتو بعد ... اون سرماهای زمستون . اون موقع ها که تو راهیو دشوییت گرفته و سرما هم نقش سبزه در برابر گل دستشویی را بازی می کند . یا توپ هایی که تو زمستون می خوره تو گوشتو باز هم گل به سبزه آراسته میشن .
حالا که این همه زمستون رو توصیف کردیم یادی از جشنواره فجر و حال و هواشو دهه ی فجر و اهنگاش بکنیم . الله الله الله لا اله الا الله ... فکرشو بکن !