تبليغاتX
مداد نوکی - آن شب باران می بارید ، الان هم باران می بارد

              آن شب باران می بارید ، الان هم باران می بارد

آسمون قرمز قرمز بود .بوی نم بارون رو میشد احساس کرد . ابرها مانند کیسه هایی پر از آب بودند که فقط نیاز به یک سوراخ دارند تا عقدشون رو سر زمین خالی کنند . روی زمین در مزرعه ای در چند کیلومتری شهر شلوغ ، در چند متری رودخونه همه تو خونه هاشون نشسته بودن . مرغ ها و خروس ها مشغول خوردن آب و دونه بودن . گوسفند ها هم داشتن غذاهای خودشون رو می خوردن . در بیرون از آغل سگ تو خونش منتظر بود  غذای صاحبش تموم شه تا استخونی ، گوشتی یا سوپی اگر کسی سرما خورده باشه براش بیارن . خارج از مزرعه گرگ هم منتظر بود تا غذای سگ رو بیارن ، البته گرگ نمی خواست غذای سگ رو بخوره بلکه وایساده بود تا هر وقت سگ سرگرم غذا شد و حواسش پرت شد بره تو آغل و یه دلی از عزا در بیاره . کم کم میشد افتادن  قطرات بارون  رو احساس کرد  .بارونی که آسمون مانند  تف ، خیلی آروم به زمین می انداخت . مثل اینکه هنوز سوراخ کیسه خیلی بزرگ نیست .

خدمتکار بالاخره غذای سگ رو آورد . سگ برای خودش یک بازی جالب داشت . اون هر روز و هر شب که براش غذا می آوردن زمانی که خدمتکار از در غذای سگ رو می اورد شروع به بوییدن می کرد و حدس می زد که غذا چیه . مثل اینکه امشب غذا کمی استخون مرغ و سالاد کلم مونده با سوپ بود . غذای خوبی بود اما سگ وقتی فهمید استخونی که الان تو ظرفه مال مرغی است که باهاش خیلی رفیق بود و همین چند روز پیش کشتنش خیلی نا راحت شد اما این مسائل هم نمی تونن سگ رو از خوردن اون استخون خوشمزه منصرف کنن  پس شروع به خوردن کرد . هنوز گاز اول را نزده بود گرگ شروع به دویدن سمت آغل کرد . وارد آغل شدن برای گرگ کار سختی نبود ، در که روی همه باز بود . مرغ ها و گوسفند ها هم که کاری نمی تونستن بکنن . گرگ شروع به بلعیدن مرغ ها کرد . یکی یک با صبر و حوصله . گوسفند ها را معمولا می گذاشت برای یه وقت دیگه اما این دفعه خیلی گرسنه بود برای همین تصمیم به خوردن گوسفندها گرفت.

گرگ داشت دور دهنش رو پاک می کرد و آماده ی رفتن میشد که ناگهان سگ با پارس های بلند وارد آغل شد . سگ و گرگ با هم درگیر شدن تا اینکه گرگ پیروز شد و جنازه ی سگ رو به اون طرف آغل انداخت . گرگ داشت می رفت که ناگهان لوله ی تفنگی رو جلوی سرش می دید . فقط یه حرکت انگشت سبّابه ی صاحب مزرعه کافی بود تا گرگ هم به سگ بپیوندد ...

بارون خیلی تندتر شده بود . جوب ها رود ها پر از آب شده بودن ولی صاحب مزرعه تخت گرفته بود خوابیده بود ، راحت راحت ...    

امروز فردای دیشب است . دیگر نه اثری از صاحب مزرعه هست نه اثری از خانه اش چونکه دیشب سیل اومد و همه چی رو برد .

کیلومتر ها آنطرف تر گرگی در کمین نشسته است و دارد باران می آید ...

|