تبليغاتX
مداد نوکی - آبگوشت انگلیسی

تغییر اول در بخش نظراته که شما دوباره بتونید در این وبلاگ نظر بدهید  . تغییر بعدی هم در فونت نوشته هاست که آن هم به خاطر درخواست دوستان است . تغییر سوم هم نوشته زیر است که به وبلاگ اضافه شد. 

در مدرسه موضوعی داده بودند با این عنوان "اخراجی ها ۱.۵" و قرار بود داستان هایی بنویسیم با موضوع دانش آموزی که کاریکرده و قرار است اخراج شود . داستانی که من نوشتم مثل همیشه با موضوع داده شده فرق می کرد ولی باز هم اخراج شدنه توش بود اما این بار اخراج معلم ها .

 

                                                                                                   آبگوشت انگلیسی

 

 

 

  این که این داستان به انگلیسی گرایی ایرانی ها بپردازد در عین بی ربطی ، ربط های فراوانی هم دارد . اولین بار زمانی بود که تیتر یکی از مجلات  را دیدم : کار ، کار انگلیسی هاست ؟ بعد هم مطلبی بود  برای همان تیتر که به روابط ایران و انگلیس از زمان قاجار تا کنون پرداخته بود.  آن جا  متوجه شدم که خواندن تاریخ ایران معاصر ، با خواندن متن بالا هیچ توفیری ندارد چون که در تمام وقایع تاریخ معاصر انگلیسی ها نقشی داشته اند و از همین جا بود که نفرت ما از انگلیسی ها درست شد . و بهانه ی خوبی شد برای کسانی که تمام اتفاقات و مشکلات را تقصیر انگلیسی ها بیاندازند . در حالی که هم آبگوشت ایرانی است و هم مواد سازنده اش !                                                                     

باب اول

-     همین کاراشون باعث شده ما الان آبگوشت بی گوجه بخوریم دیگه !

-     تازه نون ها هم همه تافتون و لواش شده دیگه سنگک پیدا نمی شه ...

-     اصلا یکی نیست بگه آبگوشت بی سنگک و گوجه  میشه آخه ؟

معلم ها همیشه سر یک وقت به ناهار خوری می آمدند و سر یک میز می نشستند و سر یک وقت می رفتند . همیشه هم سعی داشتند جایی بنشینند دور از بچه ها ، چون اعتقاد داشتند حرف هایشان ممکن است برای بچه ها ضرر داشته باشد . مثل همین حرفهای امروز شان درباره سیاست و آبگوشت . آبگوشتی که یک شش – هفت ماهی می شد که دیگر در آن گوجه و کنارش هم نان سنگک پیدا نمی شد .

نمی دانم چرا ، اما هر غذایی خاصیت خودش را به " خورندگانش"  هم منتقل می کند . مثلا روزهایی که چلوکباب داریم همه خیلی مودب و موقر می آیند غذای شان را  می خورند و می روند یا زمان هایی که قیمه داریم ناهار خوری درست مثل هیئت های محرم می شود ، پر سرو صدا و البته داغ ! اما امان از روزهایی که آبگوشت در ناهار خوری طبخ شود ، شلوغ مثل خیابان های تهران و بچه ها هم ماشین ها و چه قدر تصادف !

به خاطر یکی از همین تصادف ها بود که ظرف آبگوشت یکی از بچه ها خالی شد روی کت آقای ساعتچی  ، ریختن آبگوشت همانا و ناپدید شدن آن دانش آموز هم همانا . هیچ کس در شرایط عادی هم جرات پاسخگویی به آقای  ساعتچی را نداشت چه رسد به زمانی  که کت 100% ایرانی اش آبگوشتی شده باشد ! کتی که به قول خودش از چمن گوسفندی که پشم اش شده نخ آن کت تا رنگ دکمه هایش همه ایرانی ایرانی بوده اند .  البته این ایرانی گرایی فقط در لباس پوشیدن او نمود پیدا نکرده بود بلکه در تمام زندگی او . در جملاتش هرگز از کلمات انگلیسی استفاده نمی کرد . هر وقت تلویزیون فوتبال های انگلیس را پخش می کرد تلویزیون را برای خانواده قطع می کرد . با کامپیوتر اصلا میانه خوبی نداشت . به  چیپس و پفک و پیتزا و همبرگر و خیلی خوراکی های دیگر را به خاطر ریشه اروپایی یا انگلیسی داشتن  لب نمی زد و در مسئله های ریاضی که او معلم اش بود به جای  X   وY  از  الف و ب  استفاده می کرد  . البته به عقیده او تقصیر انگلیسی هاست که دانش آموزان ما  XوY  را به الف و ب ترجیح می دهند . او عقیده داشت ایرانی گرایی یعنی ضد انگلیسی گرایی .

شاید به همین دلیل بود که وقتی سرش را برگرداند تا کسی که آبگوشت را ریخته پیدا کند هیچکس را پیدا نکرد به اولین افرادی که شک کرد انگلیسی ها بودند :

« کار ، کار انگلیسی هاست !»

باب دوم

آقای بابایی معاون مدرسه سریع رفت یک آب قند برای ساعتچی درست کرد اما او آب قند را نخورد چرا که لیوانش ژاپنی بود ، پس بابایی به هر زور و بلایی بود رفت و یک لیوان ایرانی پیدا کرد تا هر چه زودتر آب قند را برساند و جلوی سکته احتمالی او را بگیرد . چون یکبار همین چند ماه پیش وقتی « سیصد » را دیده بود دچار این بلا شده بود .

-     از اول هم می دونستم کار خودشونه . خود نامرد شون ، اون جاسوس های خائن ، ستون پنجم های خائن ، معلم های خائن ، خائن های خائن !  صبح که من داشتم می اومدم یه طوری چپ چپ نگاه کرد که انگار زبونم لال  مثل خود غربی شون ، لخت اومدم تو مدرسه ! همون موقع دستم اومد که امروز یه عملیات تروریستی سراغ من رو خواهد گرفت . یک جوری همه صندلی ها رو پر کرده بودند که من درست بشینم روی صندلی ای که از اونجا بچه ها با ظرف آبگوشت طوری برخورد کنند تا ظرف قشنگ با زاویه ی 76 درجه واژگون بشه روی کت من تا تمام جزئیات آبگوشت خالی بشه روی کت من !  کت من ، کت ایرانیه من ...

طبق همان تئوری آقای ساعتچی ( که ایرانی گرایی یعنی ضد  انگلیس گرایی) دشمنی او با معلم های انگلیسی بر هیچکس پوشیده نبود . یعنی خود او علاقه داشت که پوشیده نماند . همیشه و همه جا ، از هر فرصتی استفاده می کرد تا " انزجار"  اش از انگلیسی ها را اعلام کند . او آن ها را عوامل مستقیم انگلیسی برای ترویج اندیشه غربی در تفکر بچه های شرقی می دانست . همه آن ها را هم مزدوران انگلیسی می دانست هم آن ها را هم معلم های کامپیوتر که البته آن ها با فارسی کردن ویندوز ها توانستند کمی  از دست ساعتچی راحت باشند . دلیل و بانی تمام اتفاقات و مشکلات مدرسه را هم آن ها می دانست . برگه های امتحانی یکی از معلم ها گم شده بود یک عالمه دلیل و مدرک جمع کرد تا ثابت کند ان ها برگه های امتحانی را دزدیده اند تا جلوی پیشرفت دانش آموزان ایرانی را بگیرند . آخر هم که همه باورشان شده بود کار واقعا کار انگلیسی هاست برگه های امتحانی در کیف خود او پیدا شد. کلا کم نبودند  از این اتفاقات ، این آبگوشت هم کی دیگر .

-     صبر کن ، یه آشی براشون بپزم دو وجب روغن روش باشه . فکر کردن مدرسه هر کی هر کیه ، هر کار دلشون می خواد می تونند بکنند . من پدر این ها رو در می آرم . آبگوشت می ریزند رو کت من ! هم پدر خودشون رو در می آرم هم عواملشون ...

ساعتچی کاسه آبگوشت و کت را برداشت و رفت به سمت دفتر آقای مدیر ، با " آلات جرم " !   

باب سوم

همینطور که از پله ها بالا می رفت داشت در  مغزش دنبال کلمات قلنبه سلنبه با اوزان پیچیده عربی می گشت تا بتواند عمق فاجعه را بهتر نشان دهد ، استعمار ، استثمار ، استنساخ ،  استفراغ !

از اتاق مدیریت صدای چند نفر می آمد ، جلسه هیئت مدیره بود . اول می خواست صبر کند بعد از این که جلسه تمام شد به دفتر برود اما پیش خودش فکر کرد اتفاقا اگر مخاطبین اش بیشتر باشند خیلی هم بهتر خواهد بود . پس بدون تعلل  در رو باز کرد و با حالت عصبانیت وارد اتاق شد .

آقای مدیر و دیگر افراد داخل اتاق خیلی جلوی خودشان را گرفتند تا آقای ساعتچی نفهمد دارند به کت و کاسه دست او می خندند ، و گرنه انگ انگلیسی بودن به ان ها هم می چسبید . ساعتچی بدون توجه به این مسائل ، عینکش را برداشت و شروع به صحبت کرد :

-     آقای مدیر ! بنگرید ، بنگرید چگونه غرب بی فرهنگ ، با فرهنگ والا مقام ایرانی بازی می کند ! چگونه ما را تحقیر می کنند ! چگونه به ما بی حرمتی می کنند ! این نمونه ای از استعمار و استثمار هزاره سوم نیست ! دیگر عصر جنگ و توپ و تفنگ به پایان رسیده است ! دیگر آن زمان که نفت ما را ، خاک ما را به خون می کشیدند به پایان رسیده است . اکنون ...

یک لحظه یادش رفت ، آخر او تمام این ها را از یک برنامه ای در شبکه چهار حفظ کرده بود که درباره

« 300»  صحبت می کرد و سر همین جاها بود که برق خانه شان رفته بود . برای این که ضایع نشود خودش را به سرفه زد و البته فراموش نکرد که :

-     این سوگا ی ژاپن است ، لطفاً از آن ایرانی ها بدهید !

آقای مدیر تا آقای ساعتچی دوباره صحبت اش را شروع نکرده ، با همان لبخند همیشگی پرسید :

-     باز چی شده ؟

ساعتچی با چشم ها گرد شده داد زد :

-     باز چی شده ، قربان ! یعنی شما باز هم می خواهید بگویید "باز چی شده؟" . تا کی می خواهید باز ، باز کنید . آن ها این گونه به ما ایرانی ها بی حرمتی کرده اند شما باز می گویید باز ؟ این دفعه چندمی است که من می آیم پیش شما و شما باز هم می گویید باز چه شده ! تا کی باز ، باز ؟

آقای مدیر انگار که هیچ چیز  نفهمیده خودش را به آن راه زد و گفت :

اگر مشکل کتتان است ، من یک رفیق دارم تو کار خشکشوئیه ، کت سیاه رو می گیره سفید پست میده !

بعد هم زد زیر خنده . بقیه هم پشت سر او خندیدند .

ساعتچی لج اش گرفت .  دیگر  داشت مطمئن می شد که مدیر از دار و دسته ی همان خائن هاست اما مدرک و دلیل کافی باری اثبات نداشت . فعلا آن ها مهم بودند که مدرک کافی  و سند وافی  داشتند ، معلم های انگلیسی ! از مدیر که نا امید شده بود پس باید دنبال راه حل دیگری می گشت : تظاهرات !

باب چهارم

خیلی راحت بود ، اول رفت سراغ بچه ها درس نخون های شر و شور که هم خوب بتوانند شعار بدهند و تظاهرات کنند هم بشود با وعده نمره بیست و این حرف ها سرگرم شان کرد  . بعد هم به یکی از بچه ها که تو کار خوشنویسی بود گفت دو سه تا پارچه بنویسه برای تظاهرات فردا . به چند تا از بچه ها هم یاد داد چه جوری با این عروسک های گنده آدمک های معلم های  انگلیسی  را درست کنند .  رفت چند تا پرچم کوچک ایران و یک پرچم بزرگ انگلیس خرید به علاوه کبریت و نفت . یکی از بچه ها هم ایده داد کتاب های تاریخ را بردارند و در آن صفحاتی که راجع به خیانت های انگلیس هست  را بکنند . قرار را هم گذاشت فردا صبح آنروز ، ساعت هشت صبح جلوی ساختمان مدرسه.

بالاخره لحظه شماری های آقای ساعتچی تموم شد و زمانی که به شدت منتظر ش بود فرا رسید .او کم کم داشت به آرزویش می رسید . اخراج کردن آن خائنان !

همه چیز روی روال بود . همه سر جاشون بودند و شعار می دادند . با صدای بلند :

-     مرگ بر انگلیس ، مرگ بر انگلیس ، مرگ بر منافق ، مرگ بر منافق

هر جا هم که شعار کم می آوردند مشکلی نبود درباره چیز های دیگر شعار می دادند خیلی هم مهم نبود که به داستان آن معلم های انگلیسی ربطی داشته باشد . شعار شعاره دیگه !

همه  راضی بودند . آقای ساعتچی که از خوشحالی تو پوست خودش نمی گنجید بچه ها هم بدون هیچ گونه درس خواندنی فقط با دو تا شعار می توانستند به راحتی بیست بگیرند . کم کم بچه های دیگر هم اضافه شدند . از دبستان و دبیرستان هم آمدند خیلی شلوغ شده بود  . یکی از معلم های انگلیسی که داشت صحنه را میدید از آن یکی پرسید :

Why?

آن یکی جوابی نداد اما تظاهرات کنندگان فریاد زدند :

-     وای  وای نکن منافق ، وای وای نکن منافق ...

تظاهرات کنند گان که جمعیت  آن ها الان دیگر چندین برابر  جمعیت اولی  شده بود نفهمیدند که منظور معلم از Why? ، چرا ؟ بوده. آن ها یک چیز دیگر هم نفهمیدند ، واقعا چرا تظاهرات می کنند . برای چی الان  دارند بر ضد انگلیس شعار می دهند ؟ به غیر از همان جمعیت اولی بقیه نمی دانستند، احتمالا آن ها شعار دادن خیلی دوست دارند .

باب پنجم

فردای آن روز آقای ساعتچی وقتی داشت به مدرسه  می آمد سرش را بالا گرفته بود و به هر کس که در خیابان می دید سلام می کرد . لبخند هم از صورتش محو نمی شد . او به خودش افتخار می کرد که توانسته جاسوسان انگلیسی را از مدرسه اخراج کند و ذهن بچه ها را از غربی شدن نجات دهد . او الان یک ایرانی کامل بود .

آقای مدیر هم مجبور شد معلم های انگلیسی را اخراج کند . آن ها واقعا خودشان هم نمی دانستند برای چی اخراج می شوند :

-     واقعا نمی دونم ما برای چی اخراج شدیم ، یه کاسه ای زیر نیم کاسه اس !

-     آره ، این همه علم شنگه و تظاهرات و شعار ، مطمئن باش کار ، کار انگلیسی هاست .

آن ها هم مقصر اخراج شان را انگلیسی ها می دانستند . آنروز که آن ها اخراج شدند ، مدرسه چلو کباب داشت . جلو کباب هم مثل آبگوشت یک غذای سنتی ایرانی بود . از آن غذاهایی که آقای ساعتچی خیلی دوست می داشت .

|