تبليغاتX
مداد نوکی - داستان

سوراخ گرد جیب

ساعت هاست که در اتاقی تاریک که فقط چند اشعه نور خورشید چ از پنجره ی نیم وجبی اتاق آن را روشن میکند ، کار می کند . کارش دوختن شلوار است . برای هر شلوار صد تا دویست تومن می گیرد برای همین ، هیچوقت پایش را از روی چرخ بر نمی دارد . شلوار ها را دسته به دسته در بقچه ای می پیچد و به گوشه اتاق می اندازد تا فردا قاسم صاحب کارش - آن ها را توی چهارشنبه بازار بفروشد. امروز رکورد زده است ، چهار بقچه شلوار کنج دیوار است .

قاسم بقچه ها را پشت وانت می اندازد و تخته گاز به سمت  میدان می رود . وقتی می رسد اول شلوار ها را مرتب پشت وانت می چیند و بعد تکه ای از مقوای گنده ای که روی زمین افتاده می کند و  بزرگ می نویسد :

« شلوار ترک  اصل ، سه هزار تومن»

***

در روزنامه گزارشی خواندم درباره مردی که از جمع کردن سکه های روی زمین به تجارت های کلان رسیده بود ، تیترش هم این بود : از سکه پنج تومنی تا چک پنج میلیارد تومانی .

قدیمی ها خوب می گفتند : قطره قطره جمع گردد ، وانگهی دریا شود . بعد از خوندن اون مطلب خیلی فکر کردم . به این که چرا من هیچوقت خم نمی شدم تا سکه های کثیف و زنگ زده خیابون ها رو بردرم  . مگه من هم هر ورز تو راهم کلی سکه نمی دیدم . واقعا چرا من نباید اینجوری باشم ؟ از اون به بعد سعی کردم  حتی مسائل کوچیک هم برایم ارزشمند باشه . هیچ چیزی رو دست کم نگیرم .

هفته بعد طبق عادت روزانه ، شروع کردم به خواندن  روزنامه قبل صبحانه . از دستگیری چند مفسد اقتصادی خبیر داده بود . اسم یکیشون برام آشنا بود.  

چند روز بعد روزنامه با تیتر بزرگ نوشت « پوزش » . عذر خواهی کرده بودند از مطلب چندین روز قبل درباره مردی که از پنج تومن به پنج  میلیارد تومن رسیده بود

|